تبليغاتX
قبسات
سه شنبه 30 تیر1388
شعر و ديگر هيچ!
شعري از "احمد مطر" شاعر منتقد حكومت‌هاي عرب که در دو هفته‌نامه پگاه حوزه وابسته به دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم چاپ شده است :
        
    گم شدگان
    رئيس جمهور
    از برخي شهرهاي ميهن بازديد كرد
    و هنگام ديدار از محله ما فرمود:
    «شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا باز گوييد
    و از هيچ كس نترسيد،
    كه زمانه هراس گذشته است!»
    
    دوست من ـ حسن ـ گفت:
    «عالي جناب!
    گندم و شير چه شد؟
    تامين مسكن چه شد؟
    شغل فراوان چه شد؟
    و چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟
    عالي جناب!
    از اين همه
    هرگز، هيچ نديدم!»
    
    رئيس جمهور
    اندوهگنانه گفت:
    «خدا مرا بسوزاند؟
    آيا همه اينها در سرزمين من بوده است؟
    فرزندم!
    سپاسگزارم كه مرا صادقانه آگاه كردي،
    به زودي نتيجه نيكو خواهي ديد».
    
    سالي گذشت،
    دوباره رئيس را ديديم،
    فرمود :
    «شكايتهاتان را صادقانه و آشكارا باز گوئيد
    و از هيچ كس نترسيد،
    كه زمانه ديگري است!»
    
    هيچ كس شكايتي نكرد،
    من برخاستم و فرياد زدم:
    شير و گندم چه شد؟
    تامين مسكن چه شد؟
    شغل فراوان چه شد؟
    
چه شد آن كه داروي بينوايان را به رايگان مي‌بخشد؟
    با عرض پوزش، عالي جناب!
    دوستِ من ـ حسن ـ
    چه شد؟».
شعرهاي ديگر را به نقل از "پگاه"
اينجا بخوانيد .اينجا هم  گفت‌وگو با احمد مطر را بخوانيد.
شنبه 27 تیر1388
روز واقعه
ديدم جريده شريفه‌اي طرفداران موسوي را در نماز جمعه هفته گذشته،‌ به طعنه، "نماز اولي" خوانده است! ياد "روز واقعه" افتادم :
عمرو (سعید نیک‌پور) : مسلمانی ما سه نسل است و از او هیچ!
زید (عزت الله انتظامی) : آری ، اما من از اسلام او بوی تازگی می‌شنوم و از مسلمانی تو تنها بوی غرور جاهلی می‌آید!

عمرو : ما شصت ساله مسلمانیم!
زید : این چه تفاخری است که به ایمان خویش می‌کنی؟ که تو اگر مسلمانی از پدر داری ، او این گنج به رنج خویش یافته است... .

آنها كه نماز را مي‌فهمند، مي‌دانند كه آن نماز اول مثل عشق اول است؛ پاك و فراموش نشدني.
 مبعث بر همه نماز اولي‌ها مبارك!

غزلي لطيف از هم‌تبار آن بعثت يافته، تقديم به همه آن نماز اولي‌ها:

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم؟
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟!
نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم؟!
از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته اين ايل وتبارم چه کنم؟!
من کزين فاصله غارت شده چشم تو ام
چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم؟!
يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است
ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!
مرحوم سیدحسن حسینی

چهارشنبه 24 تیر1388
مبعث و موسيقي



چه قدر خوب و زيباست كه انسانها اينقدر مختلف و متنوعند. نوع انسان با همه اين اقوام و تمدنها تعريف مي‌شود و هيچ قومي نمي‌تواند مدعي باشد كه حكم "سر " را در  پيكر اين انسان نوعي دارد پس برتر از ديگران است. اگر هم اين ادعا از بعضي جهات صادق باشد هيچ قومي نمي‌تواند مدعي باشد انسان يعني "سر" . اين انسان قلب هم مي‌خواهد، دست و پا هم مي‌خواهد تا حياتش امكان‌پذير باشد. بنابراين همه به يك ميزان ضرورت و مدخليت در حيات موجودي به نام انسان دارند. اين پيام محمد(درود)، پيامبر رحمت هم هست.
اينها را گفتم تا بگويم لذتي وصف ناشدني دارد غوطه‌ور شدن در فرهنگ و هنر اين اقوام به خصوص از طريق شنيدن موسيقي‌هايشان!؛ تا به بهانه مبعث مهمانتان ‌كنم به شنيدن قطعه‌اي بسيار زيبا از آثار "عمر خيرت" آهنگساز معروف مصري به نام "فاطمه" كه نام محبوب اعراب و البته ما ايرانيان هم هست. (اينجا).
علت اين نامگذاري را نمي‌دانم. البته او آلبوم كاملي به همين نام دارد كه احتمالا اين قطعه از اين آلبوم است. به گوش آشناست چون بسيار شنيده‌ايم. همين تم با رنگ‌آميزي ديگر در قطعه‌اي ديگر به نام "سكون الليل". (اينجا). قدري متفاوت‌تر و البته عربي‌تر در (اينجا) با نام "حنين".
سازندگان خوش ذوق برنامه "اين‌شبها" هم قطعه ديگري را از اين آهنگساز  به نام "زي الهوي" در فواصل اين برنامه استفاده كرده‌اند كه آن هم زيباست. (اينجا).
شنبه 20 تیر1388
درس‌هايي بزرگ از مقولات كوچك
من شاگرد مكتب اخلاقي اين جوجه تيغي كوچك و بازيگوش هستم!

 
یکشنبه 14 تیر1388
يا علي جان مقتداي من تويي!
مردم! ما در روزگارى به سر مى بريم ستيزنده و ستمكار، و زمانه اى سپاس ندار. كه نيكوكار در آن بدكردار به شمار آيد، و جفاپيشه در آن سركشى افزايد. از آنچه دانستيم سود نمى‌بريم، وآنچه را نمى‌دانيم نمى‌پرسيم، و از بلايى، تا بر سرمان نيامده، نمى‌ترسيم.

مردم چهار دسته اند: آن كه در پى فساد نرود چون خوار و بى مقدار است و بى آلت كارزار، و از مال و منال نا برخوردار.

و آن كه شمشير بركشد و همه جا را در فتنه و شر كشد. سوار و پياده اش را فرا خواند و خود را آماده فساد گرداند، دينش تباه آلوده گناه، چشم او به دنبال نواله اى است، يا به دست آوردن گله اى، يا آن كه خواهد بر عرشه منبر نشيند و خود را خطيب و واعظ مردمان بيند! چه بد سودايى است كه دنيا را بهاى خود انگارى، و پاداشى را كه نزد خدا دارى به حساب نيارى. و آن كه با كارى كه آخرت راست، دنيا را جويد، و بدان چه در دنيا كند، راه آخرت را نپويد. تن آسان و آسوده خيال، آرام، گام بردارد، و دامن به كمر در آرد، با زيور دروغين خويش را امين مردم شناساند، و پرده پوشى خدا را وسيله معصيت گرداند!

و آن كه خردى همت و نداشتن وسيلت، او را از طلب حكومت بنشاند، تا بدان چه در دست دارد بسنده ك
ند، خود را به زيور قناعت بيارايد، و در لباس تارك دنيا در آيد. حالى كه شب يا روزى نبوده است كه با زهد بپايد!

اما مردمانى ديگرند كه ياد قيامت ديده شان را فرو خوابانيده، و بيم رستاخيز سرشكشان را روان گردانيده، يا از مردم گريزانند و يا مقهور و ترسان، يا خاموش و دهان بسته، يا از روى اخلاص به دعا نشسته، يا گريان و دلشكسته، از پرهيز در گمنامى خزيده، و خوارى و مذلت را به جان خريده. گويى به دريايى شور غوطه ورند، دهانهاشان بسته، و دلهاشان خسته، از پند بى حاصل به ستوهند و از چيرگى جاهلان، ذليل، پياپى كشته مى شوند و از آنان نمانده است جز قليل!
پس، دنيا را خرد مقدارتر از پر كاه و خشكيده گياه بينيد، و از پيشينيان خود پند گيريد، پيش از آن كه پسينيان از شما عبرت گيرند. دنياى نكوهيده را برانيد، چه او كسانى را از خود رانده است كه بيش از شما شيفته آن بوده‌اند!

نهج البلاغه/خطبه 32 / روزگار و مردمان/ ترجمه شهيدي
چهارشنبه 10 تیر1388
ناداني
دشمن دانا كه غم جان بود
بهتر از آن دوست كه نادان بود!

(نظامي)
آيا آنان كه مي‌دانند با آنان كه نمي‌دانند، برابرند؟!
نتيجه عملي اين پند و اندرز هر چند تلخ است اما گريزي از پذيرشش نيست!

سه شنبه 9 تیر1388
كشته بي‌خون!
اين لقمه معنوي را با اين چاشني نوش كنيد (اينجا).

... من چه دانستم که این دود آتش داغ است؟ من پنداشتم که هرجا آتش است چراغ است، من چه دانستم که در دوستی، کشته را گناه است و قاضی، خصم را پناه است؟ من چه دانستم که حیرت به وصال تو طریق است، و ترا او بیش جوید که در تو غریق است؟ خوانندگان ازو بر درِ او بسیارند و خواهندگانِ او کم، گویندگان از درد بی دردِ او بسیارند و صاحب درد کم... .

 ...الهی! هر بیماری را شفاء از طبیب است و من بیمار از طبیبم... !

 ...الهی! تا آموختنی را آموختم و آموخته را جمله بسوختم، انداخته را برانداختم و اندوخته را بیندوختم، نیست را بفروختم تا هست را بیفروختم... !

 ...الهی! من کیم که بر درگاه تو زارم یا قصه ی درد خود به تو بردارم. گویی که بر سنگ تخم می‌پراکنم، یا کمند در کوه می‌افکنم... !

... الهی! ارت بشناسم حیران کنی و ار قصد تو کنم بر من تاوان کنی، و ار بازگردم بیقرار کنی، در مانم در تو ، هیچ ندانم که چون کنی؟!
 
...آه ازین علم نا آموخته، گاه در غرقم ازو، گاه سوخته!
 
...الهی! چون آتش فراق داشتی، به آتش دوزخ چه کار داشتی؟

... الهی! نه از کشته ی تو خون آید و نه از سوخته ی تو دود، زیرا که کشته ی تو به کشتن شاد است و سوخته ی تو به سوختن خشنود.

...کاشکی عبدالله خاک شدی و نام او از دفتر وجود پاک !.

/مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاري/
دوشنبه 8 تیر1388
وهم تيز
ببيبنيد چه قافيه متفاوت و زيبايي دارند اين ابيات:

اي آيت بديع ندانم چه آيتي
كز وهم تيز مردم دانا نهانيا
اثبات شادكامي و نفي غمانيا
جز راستي و نيك‌خويي را ممانيا
اندر ميان بيت بر انديشه بگذرم
گويم كه جوهري ،‌ عرضي يا روانيا
نه جوهري و نه عرضي و نه عنصري
نه صورتي و نه خردي و نه جانيا!
با عاشقان نشين و همه عاشقي گزين
با هر كه نيست عاشق،‌ كم كن قرينيا
باشد كه در وصال ببينند روي دوست
تو نيز در ميانه ايشان ببينيا!
چيزي همي كند اندر دلم بديع
وصفش همي تمام ندانم تو آنيا!

/ابو سعيد ابوالخير/
سه شنبه 2 تیر1388
بردار مرا که اوفتادم!
... يامَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ !
...اي كه عطا ميكنى به كسى كه از تو نخواسته است و تو را نمي‌شناسد!
(پاره‌اي از دعاي ماه رجب)
 گزيده زير از ابتداي "ليلي و مجنون" نظامي است كه با بيت آشناي" اي نام تو بهترين سرآغاز..."  شروع مي‌شود. بقيه ابيات را كمتر خوانده‌ايم. پيشكش ماه رجب:

...ای هست کن اساس هستی             کوته ز درت دراز دستی
صاحب توئی آن دگر غلامند            سلطان توئی آن دگر کدامند؟
ترتیب جهان چنانکه بایست             کردی به مثابتی که شایست
بر هر ورقی که حرف راندی             نقش همه در دو حرف خواندی
حرفی به غلط رها نکردی                   یک نکته درو خطا نکردی
در عالم عالم آفریدن                       به زین نتوان رقم کشیدن
هر دم نه به حق دسترنجی             بخشی به من خراب گنجی
گنج تو به بذل کم نیاید                    وز گنج کس این کرم نیاید
از قسمت بندگی و شاهی             دولت تو دهی بهر که خواهی
از آتش ظلم و دود مظلوم               احوال همه توراست معلوم
هم قصه نانموده دانی                  هم نامه نانوشته خوانی
عقل آبله پای و کوی تاریک             وآنگاه رهی چو موی باریک
توفیق تو گر نه ره نماید             این عقده به عقل کی گشاید؟
عقل از در تو بصر فروزد             گر پای درون نهد بسوزد
ای عقل مرا کفایت از تو             جستن ز من و هدایت از تو
من بددل و راه بیمناکست             چون راهنما توئی چه باکست؟
عاجز شدم از گرانی بار             طاقت نه چگونه باشد این کار؟
می‌کوشم و در تنم توان نیست             کازرم تو هست باک از آن نیست
گر لطف کنی و گر کنی قهر             پیش تو یکی است نوش یا زهر
شک نیست در اینکه من اسیرم             کز لطف زیم ز قهر میرم
یا شربت لطف دار پیشم             یا قهر مکن به قهر خویشم
گر قهر سزای ماست آخر             هم لطف برای ماست آخر
تا در نفسم عنایتی هست             فتراک تو کی گذارم از دست؟
وآن دم که نفس به آخر آید             هم خطبه نام تو سراید
وآن لحظه که مرگ را بسیجم             هم نام تو در حنوط پیچم
چون گرد شود وجود پستم             هرجا که روم تو را پرستم
در عصمت اینچنین حصاری             شیطان رجیم کیست باری؟
احرام گرفته‌ام به کویت             لبیک زنان به جستجویت
احرام شکن بسی است زنهار             ز احرام شکستنم نگهدار
من بیکس و رخنه‌ها نهانی             هان ای کس بیکسان تو دانی
چون نیست به جز تو دستگیرم             هست از کرم تو ناگزیرم
یک ذره ز کیمیای اخلاص             گر بر مس من زنی شوم خاص
آنجا که دهی ز لطف یک تاب             زر گردد خاک و در شود آب
من گر گهرم و گر سفالم             پیرایه توست روی مالم
پیش تو نه دین نه طاعت آرم             افلاس تهی شفاعت آرم
تا غرق نشد سفینه در آب             رحمت کن و دستگیر و دریاب
بردار مرا که اوفتادم             وز مرکب جهل خود پیادم
هم تو به عنایت الهی             آنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت خود رهائیم ده             با نور خود آشنائیم ده
تا چند مرا ز بیم و امید             پروانه دهی به ماه و خورشید
تا کی به نیاز هر نوالم             بر شاه و شبان کنی حوالم
از خوان تو با نعیم‌تر چیست             وز حضرت تو کریمتر کیست؟
از خرمن خویش ده زکاتم             منویس به این و آن براتم
تا مزرعه چو من خرابی             آباد شود به خاک و آبی
خاکی ده از آستان خویشم             وابی که دغل برد ز پیشم
روزی که مرا ز من ستانی             ضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی باز             یک سایه ز لطف بر من انداز
با هر که نفس برآرم اینجا             روزیش فروگذارم اینجا
درهای همه ز عهد خالیست             الا در تو که لایزالیست
بی‌یاد توام نفس نیاید             با یاد تو یاد کس نیاید
اول که نیافریده بودم             وین تعبیه‌ها ندیده بودم
بر صورت من ز روی هستی             آرایش آفرین تو بستی
واکنون که نشانه گاه جودم             تا باز عدم شود وجودم
هرجا که نشاندیم نشستم             وآنجا که بریم زیر دستم
گردیده رهیت من در این راه             گه بر سر تخت و گه بن چاه
گر پیر بوم و گر جوانم             ره مختلف است و من همانم
از حال به حال اگر بگردم             هم بر رق اولین نوردم
بی‌جاحتم آفریدی اول             آخر نگذاریم معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم             کان راه به توست می‌شناسم
این مرگ نه، باغ و بوستانست             کو راه سرای دوستانست!
...