تبليغاتX
قبسات
سه شنبه 29 اردیبهشت1388
سبز
خيابان استاد نجات اللهي بود. تقاطع طالقاني، پشت فرمان، غرق در خيالات خودم؛ چشم بر هم زدني از جلو ماشين گذشت. از آن هندوهاي عمامه دار بود. بند عمامه در چانه‌اش فرو رفته بود گمانم. هوش از سرم رفت وقتي چشمم به پيراهنش افتاد. سبزي پوشيده بود كه همه اش راز بود! تا اعماق جنگل‌هاي كشمير و هندوستان زمان بودا رفتم و برگشتم. از آن سبزها كه درخشش زرد اخرايي هندي دارند و بويه ادويه مي‌دهند! با اين حساسيتم به رنگ‌ها تا به حال سبزي با اين طيف نديده بودم. چيزي بين سبز سيدي و سبز زيتوني ...  .
 گشتم كه در پارچه‌اي پيدايش كنم، پيدا نكردم. نكند قحطي سبزي آمده؟!. هر چند شنيدم پارسال سبز مد بود اما تن هيچكس سبزي پيرهن آن هندو را نديدم. جايشان سبز آن پيرمردهاي اهل دل خودمان كه هم كلاهش را داشتند و هم شالش را!
چقدر شال سبز زيباست. با خيلي رنگ‌ها هم ست مي‌شود، باور كنيد. راستي شال سبز كشمير را كجا مي‌فروشند؟
سبز هندي
سبز اسلامي
سبز ايراني

سه شنبه 29 اردیبهشت1388
شرنگ
گاهي كه جان به ستوه مي‌آيد و زندگي مثل حنظل مي‌شود اين شرنگ نوشیدنی است!
به دف و دايره‌اش توجه نكنيد جشن عزاست كه گرفته‌اند! دلم هواي خراسان كرده... .
----------------------------------------------------------------------------
شرنگ . [ ش َرَ ] (اِ) حنظل . (ناظم الاطباء). خربزه ٔ تلخ که آن را تلخک و کبست نیز گویند. به معنی اخیر منقول از زبان گویاست . (شرفنامه ٔ منیری ). خربزه ٔ تلخی باشد که در صحرا سبز شود و آن را به تازی حنظل خوانند. (فرهنگ جهانگیری ) (از غیاث اللغات ) (برهان ): سرمق ؛ شرنگ و آن گیاهی است پهن برگ ، خوردن دو درهم تخم سائیده ٔ آن سه هفته تریاق است مر استسقا را و کثار آن مورث هلاکت . (منتهی الارب ). حنظل و آن خربزه ٔ صحرایی است شبیه به دستنبوی مخطط و خرزهره نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ اوبهی ). قطف .

دوشنبه 28 اردیبهشت1388
من نبودم دستم بود!
اين نوشته نه در مقام دفاع از دولت‌آبادي است و نه در مقام رد ستاد انقلاب فرهنگي ، بلكه از سر حيرتي است كه در برابر سستي منطق برخي اظهارات اين روزهاي كسي چون سروش به انسان دست مي‌دهد.
اول كه به بيان صريح و البته بسيار نادقيق و ژورناليستي قرآن را شعر و محمد (درود) را شاعر خواند و بعد با توسل به سبك نوشتاري شاعرانه كه ، در بيان منطقي انديشه‌ روا نيست، از آن عقب نشست؛ حالا در پاسخ به دولت‌‌آبادي از يك سو مي‌گويد ستاد انقلاب فرهنگي را امام و ديگران راه‌اندازي كردند براي باز كردن دانشگاه‌‌ها و نه بستن آن (و لابد او هم همينطوري اتفاقي از آنجا رد مي‌شده!)، بنابراين: (تلويحا) ستاد انقلاب فرهنگي در مقابل انقلاب فرهنگي بوده و قابل دفاع است. (اينجا)
اما از سوي ديگر عضويت در همين ستاد را كه خودش عضو موثري در آن بوده و براي بازكردن دانشگاه ها هم ايجاد شده، گناه نابخشودني مي‌داند كه صد البته هميشه بايد به پاي ديگران نوشته شود و هر بار كسي و اين بار هم ميرحسين!
آخر اگر ستاد انقلاب فرهنگي براي بازكردن دانشگاه ها بوده، نه بستن آن، كه شايسته تحسين است نه تقبيح ؛ چه او عضو آن بوده باشد و چه نه!. نوع برخورد او به گونه‌اي است كه گويي اگر وي را براي عضويت در اين ستاد به لطف بنوازند، اين ستاد قابل تحسين است اما اگر به قهر بگدازند، بي‌هيچ وجهي قابل دفاع نيست!
گفته‌اند:  "تعجب من این است که چرا مهندس موسوی پرده از این راز ساده بر نمی‌دارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگی و نظر خود را درباره آن نمی گوید؟" خب چه رازي در ميان است وقتي خود ايشان گفته‌‌اند ستاد انقلاب فرهنگي براي باز كردن دانشگاه ها راه افتاد؟. "رازداني و روشنفكري و دينداري" ايجاب مي‌كند اگر در گذشته‌مان خطايي مي‌بينيم،‌ چه در واقع امر خطا باشد و چه نباشد، همين كه خود چنين مي‌پنداريم، اگر عذر نمي‌خواهيم، لااقل دفاع نكنيم و بدتر از آن گناه اين خطا را به گردن ديگران نيندازيم! .
یکشنبه 20 اردیبهشت1388
براندازي نرم
خدا را صد هزار مرتبه شكر كه "داراشكوهشاهزاده عارف، هنرمند و دانشمند، فرزند شاه جهان، پادشاه هندوستان در قرن 11 هجري، وقتي "اوپانيشاد"هاي هندوان را با عنوان "سر اكبر" به فارسي برگرداند تا مضامين توحيدي آن را نشان دهد به اتهام براندازي نرم و ترويج عرفان كاذب(!) دستگير نشد! البته اين سخنان واقعا هم نرمند و نغز و هم برمي‌اندازند!
كنا اوپانيشاد/ روشناي روح

آن چه زبان را به سخن مي‌آرد و آن را نيازي به زبان نيست تا سخن گويد، ‌آن روح يكتاست...
آن چه ذهن را به انديشه مي‌دارد و آن را نيازي به ذهن نيست تا بينديشد ...
آن چه چشم را به ديدن مي‌دارد آن را نيازي به چشم نيست تا بنگرد...آن چه گوش را به شنيدن مي‌دارد  آن را نيازي به گوش نيست تا بشنود... آن روح يكتا است نه آنچه جهان پندارد.
آن كه روح را نشناختني داند، آن را شناخته است. آن كه لاف از شناخت زند، نشناخته، هيچ نشناخته است نادان پندارد كه روح در دانش نهفته است اما حكيم آن را وراي دانايي داند.
كاتها اوپانيشاد/ دفتر دوم/ حكمتهاي مرگ
چشمي او را نبيند او را چهر نيست تا ديده شود...
مونداكا اوپانيشاد/ دفتر دوم/ جان و جهان

آفريدگار بي شكل است، بي زاد، بي دم، بي ذهن، فراتر از هر چيز،‌بيرون از هر چيز،‌درون هر چيز...
جان همه جاست، چپ و راست، بالا و پايين، پس و پيش. جز جان، جهان چيست؟!
ماندوكيا اوپانيشاد/ خواب و بيداري

نه ديده مي شود نه به چنگ مي‌آيد نه مي‌توان وصفش گفت. نه مي توان شرحش داد و نه انديشيدش، نه ترسيمش كرد. گواه جان در يگانگي است... يكي است بي دو ... .
نهج البلاغه/ خطبه 181-توحيد الهى

... بى ديده بيناست و نتوان گفت در كجاست. همتاييش نيست- تا در كنار او نشيند- و با تمرين و وسيلت نمى آفريند. حواس بدو نتواند رسيد و او را با مردمان نتواند سنجيد... .
خطبه 152- ستايش خدا

...شنواست، بى آنكه او را گوشى بود، بيناست، بى آنكه چشم گشايد، و بر هم نهد. همراه هر چيزى است نه چنانكه آن را بسايد، و جدا از آن، نه آنكه مسافتى در ميان آيد. آشكار است نه به ديدار، و نهان است نه ناپديدار. از چيزها جداست چه بر آنها چيره و تواناست، و هر چيز جز اوست، كه برابر او خاضع است و بازگشتش به خداست. آن كه وصفش كرد محدودش كرده است، و آن كه محدودش كند او را به شمار درآورده است... . 
خطبه 1-آغاز آفرينش آسمان و...
... پس هر كه پاك خداى را با صفتى همراه داند او را با قرينى پيوسته، و آن كه با قرينش پيوندد، دوتايش دانسته، و آن كه دوتايش خواند، جزء جزءاش داند، و آن كه او را جزء جزء داند، او را نداند، و آن كه او را نداند در جهتش نشاند، و آن كه در جهتش نشاند، محدودش انگارد، و آن كه محدودش انگارد، معدودش شمارد. و آن كه گويد در كجاست؟ در چيزيش در آرد، و آن كه گويد فراز چه چيزى است؟ ديگر جايها را از او خالى دارد... .بوده و هست، از نيست به هستى در نيامده است. با هر چيز هست، و همنشين و يار آن نيست، و چيزى نيست كه از او تهى است. هر چه خواهد پديد آرد، و نيازى به جنبش و وسيلت ندارد. از ازل بيناست و تا به ابد يكتاست، دمسازى نداشته است تا از آن جدا افتد و بترسد كه تنهاست.
خطبه 89-در بيان صفات خداوندى  
سپاس خداى را كه شناخته است، بى آنكه ديده شود، و آفريننده است، بى آنكه انديشه اى به كار برد. بود، و كار جهان را اداره مى نمود، هنگامى كه نه از آسمان نشانى بود، و نه از ستارگان، نه از فلك توى بر توى، كه در شدن در آن نتوان. نه شبى تيره فام، نه دريايى آرام. نه كوهى با راههاى گشاده، و نه دره اى پيچ و خم در آن افتاده، نه زمينى گسترنده، و نه آفريده اى بر روى آن رونده. او پديد آرنده آفريدگان، و وارث همگان است... . 
---------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن اول: علامه طباطبايي در تفسير الميزان خودش به برخي از مضامين اوپانيشادها اشاره كرده است.

پ.ن دوم: وقتي مي‌گويند براي آموختن علم تا چين هم برويد علم الهي را گفته‌اند ديگر،‌ نه؟ همان علم نافع، نه علم به معني ساينس كه. اما علم الهي نزد كفار چه مي‌كند؟!

پ.ن سوم: ... گر ز سر وحدت آگاهي/ تهمت كافري به ما مپسند// سه نگردد بريشم ار او را / پرنيان خواني و حرير و پرند/ ... كه يكي هست و هيچ نيست جز او / وحده لا اله الا هو!
ترجيع بند هاتف اصفهاني
شنبه 19 اردیبهشت1388
تگرگ
رگبار تگرگ را كه يادتان هست، دو سه روز پيش؟ چقدر دل‌انگيز بود! حتم دارم آن لحظه نشسته بود در بالكن بزرگ خانه‌اش. احتمالا آن كارگر شهرستاني كه مقابل خانه‌اش مشغول به كار بود رفته باشد و او كارگر ديگري را شگفت‌زده كرده باشد با تعارفي و سخني ديگر. شايد غذاي آن روباهي كه مي‌گفت گاهي سري ميزند بهشان داده باشد يا حتي احتمالا راهش داده باشد درون خانه تا از اين رگبار در امان باشد! شايد با خودش خلوتي كرده باشد و منتظر آمدن ... . يعني آمده !؟ حتما آمده ؛ اما مطمئنم كه مضراب‌هايش جا مي‌ماند از ضرب تند اين تگرگ‌ها! 

چهارشنبه 16 اردیبهشت1388
معصوميت از دست رفته ؟



قضاوت شما درباره اين تصوير و اين پست نوعي تست هم هست كه لازم شد توضيح مي‌دهم.

شنبه 12 اردیبهشت1388
فلسفه ماهور
  اين "راپسودي" ماهور و سنتور را گوش‌ كنيد اگر خوشتان نيامد جبرانش با من اينجا.  در اين قطعه تنها چهار گوشه ماهور اجرا مي‌شود اما ماهور را كه به گمانم يك زندگي كامل انساني است، مي‌شود در همين‌ گوشه‌ها خلاصه كرد. درآمد،‌ گشايش، شكسته و دلكش. احساسي كه اين گوشه‌ها برمي انگيزند به ترتيب مساويند با تولد؛ نوجواني و جواني و عشق و هجران.
علاقمندان موسيقي ايراني مي‌دانند كه هر دستگاه موقع و مقامي دارد. ماهور را در مقام استغنا و بي‌نيازي دانسته‌اند و به نظر من هر كسي كه ماهور مي‌شنود همين احساس را تجربه خواهد كرد. از "درآمد" تا "فيلي" همين حس
در ماهور جاري است اما از شكسته و دلكش اين احساس جاي خود را واقعا به احساس شكستگي و نياز و لطافت (عشق و هجران) مي‌دهد. لازم نيست كه داراي توانايي تشخيص اين گوشه‌ها باشيد تا اين حس متفاوت را تجربه كنيد. با گوش كردن متوجه اين تغييرات مي‌شويد.
ضمنا اين راپسودي در آلبوم "جام تهي" است كه با آهنگسازي فريدون شهبازيان و نوازندگي تار لطفي و صداي شجريان و شعر فريدون مشيري ساخته شده است. راپسودي ديگري دارد اين آلبوم با تار كه آن هم شنيدني است. البته اين دومي از ماهور به بيات اصفهان سرك مي‌كشد با محوريت تار لطفي. اينجا بشنويد.
شنبه 12 اردیبهشت1388
بهشت همچون كف دست!
مرا گر بر در بهشت بيارند، اول درنگرم که او در آن‌جا هست؟ اگر نباشد، گويم: او کو؟ نی مرا می‌بايد که معين ببينم‌اش، همچنين برابر. اگر نبود رفتم به دوزخ. دوزخ از من پرسد بارها ديده‌ام معاينه، بگويم مرا با تو کارنيست، او را به من ده، تو دانی، بعد از اين هرچه خواهد گفت او داند، مرا دگر به آن کار نيست. آن‌چه گفتم رفت.
(مقالات شمس)
سه شنبه 8 اردیبهشت1388
افلاكي غمناك


اين يكي از عكس‌هايي است كه تلسكوپ هابل گرفته است.
من كه نمي‌دانم چيست؟! "هيولي" يعني همان ماده بي‌صورت ارسطوست؟ "شي‌في‌نفسه" كانت است؟  يا ... نمي‌
دانم، اما به نظرم جان جلال‌الدين بلخي است، آن هنگام كه مي‌گفت: اگر بي تو بر افلاكم، ‌چو ابر تيره غمناكم... !
بشنويد 
 و  ببينيد ، ديگران هم هستند!
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو/ که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همی‌بندم/ زبان مرغ می‌دانم سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من/ نخواهم جان پرغم را تویی جانم به جان تو
چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم/ چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو
گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم/ وگر یک دم زدم بی‌تو پشیمانم به جان تو
اگر بی‌تو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم/ وگر بی‌تو به گلزارم به زندانم به جان تو
سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت/ عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
درون صومعه ، مسجد تویی مقصودم ای مرشد/ به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو
سخن با عشق می‌گویم که او شیر و من آهویم/ چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان/ که سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو
چه خویشی کرد آن بی‌چون عجب با این دل پرخون/ که ببریده‌ست آن خویشی ز خویشانم به جان تو
تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان/ بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی/ مثال ذره گردان پریشانم به جان تو !

 
سه شنبه 1 اردیبهشت1388
آه
تا چه كند با رخ تو دود دل من
آينه‌ داني كه تاب آه‌ه‌ه‌ه ندارد!