نميدونم چرا هر وقت نزديك انتخابات ميشه ياد "
آژانس شيشهاي" ميافتم. دوست دارم كسي پيدا بشه مثل حاج كاظم، يكه و تنها، قلندوار خود خودش باشه و بيخودي هاي ديگه رو رسوا كنه. تكون بده اين هيكل وامونده رو. اوني رو بگه كه همه ميدونن، اما نميگن. اوني رو بخواد كه همه ميخوان اما فراموش كردن، اون كاري رو بكنه كه همه بگن بده، اما تو دلشون كيف كنن و بگن: "اين هم از عمر شبي بود كه حالي كرديم!"
يكي هم پيدا بشه اسلحشو بگيره طرفش بهش بگه: "حاجي به روح امام ميچكونم!" ...، اما اون چيزي نداشته باشه براي چكوندن، جز اشك چشمش!
بعد از همه اين كارا بشينه تا دم صبح براي فاطمهاش بگه چي شد كه اينجوري شد: "...جگرم سوخت، شیشه شکست ، مامور اووردن اسلحهاش به دستم چسبید ... ".