تبليغاتX
قبسات
جمعه 9 اسفند1387
بازی خونین
 اين پيرمرد كه سايه‌اش مستدام باد غزل‌ها دارد... .
 تولدش ۶ اسفند بود كه گذشت.
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی كه پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی كه رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه  سر منزل عشقی
بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است
آبی كه بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود كه پیوسته روان است
باشد كه یكی هم به نشانی بنشیند
بس تیر كه در چله این كهنه كمان است
از روی تو دل كندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دریغا كه در این بازی خونین
بازیچه  ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله  لاله و گل داشت
این دشت كه پامال سواران خزان است
روزی كه بجنبد نفس باد بهاری
بینی كه گل و سبزه كران تا به كران است
ای كوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه كه همزاد جهان است
از داد وداد آن همه گفتند و نكردند
یارب چه قدر فاصله دست و زبان است
خون می چكد از دیده در این كنج صبوری
این صبر كه من می كنم افشردن جان است
از راه مرو سایه كه آن گوهر مقصود
گنجی ست كه اندر قدم راهروان است


یکشنبه 4 اسفند1387
تو رو به روح امام بچكون!
نمي‌دونم چرا هر وقت نزديك انتخابات مي‌شه ياد " آژانس شيشه‌اي" مي‌افتم. دوست دارم كسي پيدا بشه مثل حاج كاظم، يكه و تنها، قلندوار خود خودش باشه و بي‌خودي هاي ديگه رو رسوا كنه. تكون بده اين هيكل وامونده رو. اوني رو بگه كه همه مي‌دونن، اما نمي‌گن. اوني رو بخواد كه همه مي‌خوان اما فراموش كردن، اون كاري رو بكنه كه همه بگن بده، اما تو دلشون كيف كنن و بگن: "اين هم از عمر شبي بود كه حالي كرديم!" 
يكي هم پيدا بشه اسلحشو بگيره طرفش بهش بگه: "حاجي به روح امام مي‌چكونم!" ...، اما اون چيزي نداشته باشه براي چكوندن، جز اشك چشمش!
بعد از همه اين كارا بشينه تا دم صبح براي فاطمه‌اش بگه چي شد كه اينجوري شد: "...جگرم سوخت، شیشه شکست ، مامور اووردن اسلحه‌اش به دستم چسبید ... ".