تبليغاتX
قبسات
سه شنبه 29 بهمن1387
...بگردان
 مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست؟                              
جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست 
حديث عاشقی بر من رها کن                                                  
تو ليلی شو که من مجنونم ای دوست
به فريادم ز تو هر روز فرياد
از اين فرياد روز افزونم ای دوست
شنيدم عاشقان را می‌نوازی
مگر من زان ميان بيرونم ای دوست؟!
بگفتی گر بيفتی گيرمت دست
ازين افتاده تر کاکنونم ای دوست؟
غزلهای نظامی بر تو خوانم
نگيرد در تو هيچ افسونم ای دوست!
اواخر دهه ۶۰ آلبومي از حسين عليزاده و شهرام ناظري همراه با گروه شيدا و عارف منتشر شد كه اثرش مثل شور بهار در جان علاقمندان موسيقي ايراني بود. بهترين آلبوم طي ۱۰ سال، در آن زمان معرفي شد. دستگاه شور و آواز بيات ترك و شورانگيزي اشعار مولانا و ذوق سرشار عليزاده دست به دست هم دادند تا "شورانگيز" خلق شود. گمانم هنوز هم پر فروش باشد.
من شما را مهمان مي‌كنم به شنيدن دو قطعه مجنون (بشنويد) و بياساقي (بشنويد) .  اولي البته بر روي غزلي از نظامي گنجوي است، در مايه ترك، كه بخشي از آن را در بالا آوردم و دومي تصنيفي در شور با غزلي از مولوي. تصنيف بر روي ابياتي است از دو غزل مولوي كه در اينجا و اينجا بخوانيد.
دوشنبه 28 بهمن1387
نماز

گر عاشق زار روی تو نیستمی
چندان به در سرای تو ،نه، ایستمی
گفتی که مایست بردرم، خیز برو
ای دوست اگر نه‌ایستمی، نیستمی!

جلال‌الدين بلخي

شنبه 26 بهمن1387
افسانه
اينكه مي‌گويند ما يك‌ روز به دنيا مي‌آييم و يك روز از دنيا مي‌رويم افسانه است، باور نكنيد!
ما را به اين دنيا آورده‌اند، بي هيچ ضرورتي، و از اين دنيا مي‌برند، هر وقت كه بخواهند، بي‌هيچ پرسشي!
 ما كجاي اين معادله‌ايم كه مدام مي‌گوييم... آمده‌ايم و ... مي‌رويم؟!
سه شنبه 22 بهمن1387
لاريجاني‌ها و مفهوم عدالت
ديشب آقاي علي لاريجاني، رئيس مجلس و داماد آقاي مطهري در برنامه "اين شبها" مهمان بود و به سوالات مجريان اين برنامه درباره انقلاب و زندگي به سبك ديني پاسخ مي‌گفت.
سوالاتي مطرح شد و پاسخهايي داده شد. خوب نقاط ضعف سوالات را پيدا مي كرد و از همان منفذ پاسخ مي‌گفت. يك بار "علياني" خيلي به موقع در برابر يكي از اين دست پاسخ ها گفت: اينكه از ظرافت و نكته سنجي شماست، اما بالاخره جواب چيست؟!
آنچه براي من درپاسخهاي لاريجاني جالب آمد قسمتهايي بود كه  به تناسب به آراي مطهري ارجاع مي داد. درباب آزادي بيان و انديشه و مبارزه با خرافات ديني و مورد تهمت قرار گرفتن مطهری به دليل بيان برخي مسائل و مشهورات نادرست آن زمان جامعه دينداران و...
 در اين ميان درباب عدالت نيز سخناني گفت و براي استناد به آراي مطهري اشاره كرد كه اينجا ديگر برايم خيلي جالب‌تر شد.
 نمي‌دانم چطور شباهت انديشه اجتماعي و اقتصادي برادران لاريجاني به "ليبراليسم" اينقدركم مورد توجه تحليلگران قرار گرفته. به برچسب زدن بر انديشه افراد اعتقاد ندارم. علاوه بر فروكاستن و مثله كردن اين انديشه‌ها، انديشه‌هاي اصيل همواره با همين وسيله طرد شده‌اند. اما اخوان لاريجاني مخالفان خود را به واسطه برخي شباهت‌هاي ظاهري به انحا مختلف سوسياليست و ماركسيست و حتي ليبرال خوانده‌اند.
 البته بالاخره بايد فكري به حال گفتمان تئوريك انقلاب كرد كه تا چه حد مجاز به استفاده از ادبيات تئوريك رايج در علوم انساني و اجتماعي براي تبيين انقلاب اسلامي هستيم. من برخلاف نگاه ناب‌گرايانه و انتزاعي (به مفهوم هگلي كلمه) اين سالها كه انديشه انقلاب اسلامي را واجد ادبياتي يكسر بيگانه از ادبيات تئوريك رايج معرفي كرده‌ است، معتقدم نه تنها استفاده ازترمهاي تئوريك علوم انساني و اجتماعي ( به دليل ابتنايشان بر تلاش‌هاي عقلي و رشد عقلانيت نظري) ، در تبيين انقلاب اسلامي بي اشكال است بلكه لازم و ضروري هم هست.
القصه، لاريجاني درست به سبك اقتصاددانان و فلاسفه اجتماعي ليبرال استدلال مي كرد كه تنها "رقابت" جوهر انديشه و رفتاراقتصادي آدمي است. من دو نكته در اين باب دارم. اول ابتر ماندن اين مبنا در منظومه فكري ايشان و تناقضات ذاتي آن دراين منظومه. و ديگرميزان صحت و دقت انتساب اين منهج (تعبير مورد علاقه لاريجاني در اين گفت‌وگو) به آراي مطهري.
نخست اينكه انديشه فردگرايي در طول تاريخ آن يك كليت جاري در تمام اجزاي اجتماع است نه فقط بعد اقتصادي. نمي‌توان در حوزه اقتصاد از فردگرايي و رقابت دم زد اما در حوزه سياست و فرهنگ جامعه‌گرا بود. نكته‌اي كه ما در قول وعمل اخوان لاريجاني ديده‌ايم.
دوم- در همان بعد اقتصادي هم ايشان تاكيد مي‌كنند كه رقابت اصل اوليه و تنها موتور كنش اقتصادي است. درتجربه انديشمندان اجتماعي و اقتصادي غربي از اين موضوع اين رقابت چنان فراگير است كه دامنه آن حتي اصل بقا را هم دربرمي گيرد. يعني حدود اين رقابت بر سر بقا هم گسترده شده و دراين نزاع  حيواني براي بقا اصل رقابت نبايد مورد خدشه قرار گيرد.
هر چند معتقدان به اين انديشه درغرب به دليل ناكارآمدي و درنورديدن مرزهاي انساني آن عملا به  تجربه دولت رفاه رسيدند و البته با مبارزات نفسگير چند صدساله مخالفان تن به برخي دخالت‌هاي دولت به نفع بقاي عموم افراد خارج از گردونه اين رقابت داده‌اند، اما در عرصه نظر همچنان به اين اصل وفادارند.
سوال اينجاست كه آقاي لاريجاني حدود جاري شدن اين اصل را دراقتصاد اسلامي تا كجا جاري مي دانند؟ به بيان صريح‌تر آيا رعايت اصل رقابت درانديشه اسلامي حتي درمواجهه با اصل "بقا" هم جايزاست؟ اگر بله اين تنازع براي بقا چگونه با هر گونه اصل اخلاقي انساني نه حتي ديني و اسلامي سازگار است؟
ممكن است گفته شود ايشان در مقام بيان نقاط ضعف سيستم اقتصادي كشور بر اين نكته تاكيد كرده‌اند اما آنكه اين گفت‌وگو را ديده است تاييد خواهد كرد كه ايشان در مقام تبيين اصل اجتماعي واقتصادي اسلام برآمده بودند. آن هم با استناد به آراي مطهري. حال آنكه مطهري در پايان عمر پربار خود، مشرب اجتماعي اسلام را قريب به نوعي سوسياليسم اخلاقي خواند؛ مضموني كه بعدها به‏ صراحت در كتاب پيرامون انقلاب اسلامي  ذكر شد.
بنده فعلا در مقام دفاع از يكي از طرفين اين دعواي چند هزارساله نيستم اما آنچه كه به نظرم مهم است اين است كه اولا در مقام نظر و به خصوص هنگام انتساب اين نظر به گوهر انديشه ديني بايد دقت و تلاش بيشتري كرد و ديگرن را به دليل داشتن نظر مخالف متهم نساخت و ثانيا در قول و فعل متناقض رفتار نكرد.
دوشنبه 14 بهمن1387
بي گانه گي
 عجيب و چندگانه‌‌‌ام اين روزها. چند ماهي است كه در هر اتفاقي كه دور و برم مي‌افتد طنز و ترس مي‌بينم. نه از آن نوع طنزي كه حالت را جا مي‌آورد. نه، اين طنز بوي مضحكه و ابتذال مي‌دهد و رنگي از تيرگي و حقارت و ويراني دارد. احساس مي‌كنم جدي‌ترين مسائل و مفاهيم در چرخه‌اي كه در آن قرار گرفته‌ام به سرعت به مسائلي مضحك تبديل مي‌شوند. بيگانگي عجيبي توليد مي‌شود در اين چرخه كه پيامدش از جنس عذاب وجدان و آرزوي يگانگي و سازش با اين وضع نيست،‌ كه ميل تخريب و از نو ساختن است. درست مثل وقتي كه مي خواهي سفره‌اي را از زير غذا بكشي و بساط ديگري بچيني! 

تا به اين سن و سال، آستانه ميانسالي، هيچ‌گاه از منظر آدمهاي به اصطلاح خاص به زندگي نگاه نكرده‌ام اي بسا كه مضحك‌ترين روش زندگي برايم همين نوع زندگي بوده و همين هم هست كه ترسي به جانم انداخته كه نكند اين روزها خودم هم به همين منظر گرفتارم!؟ اما نه! هنوز هم از ديدن آدمهاي معمولي و به اصطلاح "جواد" كيف مي‌كنم. هنوز هم دلم مي‌خواهد ببينم در دلشان چه مي‌گذرد. سرشان كه بي سوداست!

 سالها پيش شنيدم كه يكي از اهل فكر در جايي گفته بود من هر وقت مي‌گويم "معرفت"، همان چيزي را مراد مي‌كنم كه جوان‌هاي جنوب شهر از اين واژه مي‌فهمند! با اين حساب هنوز بي‌معرفت نشده‌ام! نه، گفتم كه مي‌ترسم. 

راستي بيگانگي را همين طور مي‌نويسند: "بيگانگي"؟ يا اين طور: بي گانه ‌گي! 
هيچ گاني ندارم اين روزها!.
جمعه 11 بهمن1387
نواب و خليل

من واقعي اين توئه!  من اين بچه بازيها رو تموم كردم. اين بازيها براي شما جذابيت داره براي ما تموم شده است؛ نگاه كن! آمريكاست! بعضي وقتها خودمون دكون باز مي‌كرديم كنار دكون‌هاي واقعي كنفدراسيونها. همه جور بود... .  اول گذاشتنم توي يك مأموريت كوچيك.  بايد چند نفري رو مي‌ديدم و سالن اجاره مي‌كردم براي نعره زدنها. عين سالن نعره بورس اينم مي‌‌شد سالن نعره‌هاي بورس عقايد سياسي دانشجويي!

 دانشجويي كه فقط چند سالي از زندگي‌ دانشجويي‌شو وظيفه پيشتازي داره. بدبخت اون كارگري كه به اين دانشجو اعتماد مي‌كنه! دانشجوي نيمه وقت سياسي نعره ها شو مي‌زنه مي‌بينه شده نصف.  بيشتر بورسيه‌ها رفتن سر خونه و زندگي‌شون! خودمون راه مي‌نداختيم. اينقدر اينور و اونور مي زديم تا جور مي‌شد. سالنها بررسي مي‌شدن مثل خودم كه اول بررسي شدم. عين يه ماشين وارسي شدم. بدنم، ميزان اتكا به نفسم، تنفرم از فقر. بهم نمره دادن مأموراي خوب. اونا تأييدم كردن گفتن ماشين خوبيه مي‌تونه كار كنه!                                                  

تو خونه سرپرستاي سازماني نفوذ مي‌كرديم با زن و بچه‌هاشون گرم مي‌گرفتيم. بدبختها فكر مي‌كردند بعد از اين همه به قول خودشون مبارزه چه كاراي بزرگي دارن براي مملكتشون مي‌كنن! سالن اجاره مي‌كرديم اونارو تشويق مي‌كرديم كه بيان شعار بدن. اونام مي‌اومدن شعار مي دادن، شعار مي دادن، شعار مي دادن، شعار مي دادن، شعار مي دادن،شعار مي دادن، شعار مي دادن، شعار مي دادن! .

همه جورش‌رو راه مي‌انداختيم كنار خودشون! چپ سبز، انجمن‌هاي اسلامي، شفق، دِ بيا! كنفدراسيون و احيا، خط راست هامبورگ، خط چپ مفيد، خط راست مفيد، مي‌موندن مبارزاي واقعي شون. حالا كار ما شروع مي‌شد، سخت بود. مبارزه با اصلي‌هاشون سخت بود. اونجا بايد نفوذ مي‌كرديم به من زود اعتماد مي‌كردن. طبقه من، خودش ورقه اعتماد بود! نعره‌ها شروع مي‌شد، فريادهاشون رو مثل سنگ توسر هم مي‌كوبيدن به نام انتقاد از خود. وقتي خنده‌دار بود كه مي‌ديدي خود جريان يه جريان خورده پولداريه، يك مبارز واقعي اصلا اونجا چيكار مي‌كنه؟! تو مملكتش وامي‌سته و مبارزه مي‌كنه. مبارزه‌اش، تعهدش، خيلي مهمتر از درس خوندشه. اصول يك متعهد مبارزشه، نه بالا، نه پايين.

 بيچاره محله من! از محله من، از فقر من كسي كه تسليم نشه يعني معجزه. سال هاي 30 تا 40 ساختن يه جامعه بي‌هويت فقير بود بعد تجمل باسمه اي كه اسمش توسعه اقتصادي بود. يه جامعه بساز و بفروش دلال. سال 42 صدايي بلند شد كه مارو هوشيار كرد... . ما خوب مي‌دونيم كه اگر جامعه مجهز به اخلاق بشه ديگه تمومه. انقلاب يعني اخلاق. بايد اين اخلاق از جامعه گرفته مي‌شد بنام پيشرفت اين جامعه را بايد شخم زد.

اون خونه ما يادته؟ يه خونه شخم زده، ته كوچه بود! شما هيچ وقت ته كوچه نمي اومدين! برق خونمون دزدي بود. شبها سيم مي‌نداختيم رو سيم كوچه تا راديومونو روشن كنيم! راديو همه تجمل سال‌هاي جووني من بود. خونه شما هميشه ساكت بود. مي‌شد توش قدم زد، راه رفت، فكر كرد، اونجا مي‌شد عين تو بود، عين برادرت تو رفاه درس خوند. اينجاست كه معني اخلاق معلوم مي‌شه. كدوم اخلاق؟ اخلاق بابام؟! ديدي امشب چه فكل كرواتي زده بود؟  به حساب رفته بود لاي دست آدم حسابيا!. اون اگر اخلاق داشت مثل همسايه اش بايد رو پشت بومش، مثل مردم، عين اونا فرياد مي‌كشيد. اون چي مي‌تونست به من ياد بده؟ حالا مي‌فهمم فقر يه چيزه، گدا صفتي يه چيز ديگه!  گدا صفت اخلاق نمي‌دونه چيه، اما فقير چرا.  ابزار دلالي كه آماده شد كارتمومه.  زمين- مجله- فيلم- عرق- اعتياد- ضيافت- ترافيك- بوتيك شد توسعه اقتصادي! ... .

محله من پر از نواب و خليل بود همه جورش بود. اينجاس كه مي‌گم اوني كه تسليم نشه يعني معجزه! موندن و فهميدن و مبارزه كردن يا به طبل بي‌عاري زدن و مردگي. تاريخ ما رو هم از پيش مي‌سازن. از يه چيز مي‌ترسم اوني كه تو خيابون راه افتاده اعتقاد داره اما دلال معامله چيه، اينجا نشد يه جا ديگه. توي اين سال‌هاي محروميت من، از همچين خونواده اي يه جوون ديپلم مي‌گيره مي‌افته توي جامعه. فقر اندازه مشخصي نداره. خونه من با كوچه فرقي نداشت. فقط برادرت از خونه ما خبر داشت. فقط خبر داشت! آره من اين صدا و فريادها رو خوب مي‌شناسم مال كوچه ها و آدم‌هاي آشناي ماست. اما من بايد مي‌رفتم- بايد مي‌رفتم نيويورك، آمريكا، من مي‌خواستم انگليسي حرف بزنم و اين خونه رو داشته باشم!
-------------                                                                                                                         
اينها بخشي از ديالوگ درخشان فيلم "خط قرمز" مسعود كيميايي است. سعيد راد، مامور مخفي ساواك در شب عروسي با دختر هم محله‌اي‌اش( فريماه فرجامي) به دليل دستگيري برادر همسرش كه انقلابي سرسختي است، تازه عروس را به باد كتك مي‌گيرد و با بي‌هوش شدن او به هذيان و اعتراف مي‌افتد.

یکشنبه 6 بهمن1387
بهترين تقرير از فلسفه اسلامي
جناب ملكيان را امروز در كتابفروشي چاپخش ديدم. نمي‌دانم داشت سراغ چه كتابي را مي‌گرفت از فروشنده. سلامي دادم و عليكي كرد. سراغ تقريرات تاريخ فلسفه‌اش را گرفتم كه چند سال پيش محدود چاپ شده بود، گفت خودم هم ندارم. گفتم درباره فلسفه اسلامي چه كتابي را معرفي مي‌كنيد، بدون معطلي از "عبدالرسول عبوديت" نام برد و چند كاري كه از او در پژوهشگاه امام خميني منتشر شده است. "هستي شناسي " و "نظام حكمت صدرايي" . و البته "درآمدي بر نظام حکمت صدرايي" كه در دو جلد سمت منتشر كرده است. گفتم اين‌ها مثل ساير مطالبي است كه در فلسفه اسلامي نوشته شده يا واقعا با نگاهي تحليلي طرح مسئله كرده و مسائل را دسته بندي كرد و پيش رفته؟. چشمش برقي زد و گفت من بي‌ترديد اين كار آقاي عبوديت را بهترين كتاب در بيان مباحث فلسفه اسلامي مي‌دانم. بسيار آگزيوماتيزه طرح موضوع كرده و در هر مسئله‌اي تا ‌آنجا كه ممكن بوده به سوابق آن مسئله هم اشاره كرده است.
"عبدالرسول عبوديت" مهندس برق است و فارغ‌التحصيل صنعتي شريف. ملكيان مي‌گفت كار بسيار قابل توجهي كرده. گفتم چرا خود شما در اين زمينه كاري نمي‌كنيد با اين ذهن تحليلي و وسواس فكري كه داريد در انتقال مفاهيم. گفت اين كار را آقاي عبوديت انجام داده. البته من پيشنهاد دادم و تشويقش كردم و او متواضعانه از من در كتاب نام برده اما واقعيت اين است كه اين كار محصول زحمت خود ايشان است.
مي‌خواستم درباره روشنفكري ديني باب صحبت را باز كنم، نمي‌دانم چرا صدايي دروني به من گفت فعلا نه!
پنجشنبه 3 بهمن1387
پاسخ به نقدها
ضمن سپاس از همه دوستاني كه در زمينه پست قبلي از نظر دريغ نكردند. در زمينه اين نظرات نكاتي هست كه با حذف انتقادات مشابه به اختصار اشاره مي‌كنم:

آقاي پويا
۱- با توجه به اينكه منظور از "فكر" درتعبير روشنفكري لزوما فعاليت فكري صرف و متعارف نيست چه تعبير ديگري مي توان ساخت كه گوياي اين واقعيت باشد؟. "نخبه" در اين تعبير معادل "روشن" در تركيب روشنفكر است. اين واژه در اين تركيب همانقدر گوياست كه روشن در روشنفكر. روشنفكر قطعا از زاويه نحوه تفكرش برگزيده و نخبه است.  نسبت بين دو مفهوم نخبه فكري به اين معنا و فعاليت‌هاي فكري، عموم و خصوص مطلق است. همه نخبگان فكري‌ اهل فعاليت فكر‌ي‌اند اما همه اهل فكر در اين معنا نخبه نيستند.
۲- تنها گزينه بالقوه قابل اعتنا و تاثيرگذار در جامعه‌اي با مختصات ايران روشنفکران ديني هستند،‌نه روشنفكران.
3- نهاد دين حوزه‌هاي علميه و مدارس سنتي ديني هستند.

آقاي سيد محمدي
كساني كه "باید اعوجاج های اکبر گنجی و عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری را اصلاح کنند" خودشان روشنفكر ديني‌اند. چه در حوزه باشند چه در دانشگاه.
شما حرف چنگيز پهلوان را قبول داريد كه تحول از حوزه و به تعبير خودش از آخوند بر مي‌خيزد ؟ گر بله اين جمله‌تان چيست؟:  "البته ظاهراً عُلما و طلبه ها هم چنین سیستمی ندارند، و اصولاً خود را نیازمند به چنین سیستمی نمی دانند!!"
اگر نه چرا نقلش كرديد؟

آقاي قاسم فام

-سنت روشنفكري ديني به نظرم در تاريخ  وجود دارد و عليرغم تفاوتها گوهر مشتركي دارد.
۲- آنچه كه بالقوه قابل اعتنا خواندم روشنفكري ديني است نه روشنفكر. روشنفكران كه نه در منش و نه در بينش، عموما، نه مطلقا، با مردم ميانه‌اي نداشته‌اند. اما روشنفكران ديني بالقوه قابل اعتنا هستند.
۳- منظورم از تاثير، تاثير روشنفكران بر مردم و از طريق مردم بر سياست است نه تاثير مستقيم بر سياست.
۴-حدس‌تان درست است. "عدم اعتناء به روشنفكران و روشنفكران ديني با عنايت به تجارب سياسي اخير كشور" ذكر شد.
۵ـ با تعبير من از روشنفكري ديني، روشنفكران ديني در حوزه هم هستند. بنابراين اصراري نيست كه همه كارها به دست غير روحانيون نجام شود.

آقاي ستاريان

با اين جمله كاملا موافقم:" افق آینده ی پیشرفت ایران را می‌توان و باید در گرو اصلاح نظام روحانیت تعریف کرد که از اصلاح آن نظام مردم نیز منتفع خواهند شد". اما من روشنفكران ديني را لزوما خارج از حوزه نمي‌بينم .

آقاي ايماگر
نوشته‌اند:" نواندیشی دینی یا هر نام جایگزین دیگر یعنی چه و این گروه قرار است چه کار کنند که دیگر روشنفکران عرفی یا متدیّنان سنّتی نمی‌توانند؟" 
روشنفكران سكولار مبناي ديگري دارند و اصل برايشان ارزش‌هاي مدرن است.  هر چند روشنفكران ديني از زاويه روش علمي به روشنفكران نزديكند اما از نظر ارزشها و محتوا به متدينان نزديكترند و اصل برايشان دين است. در جامعه‌اي كه منبع ارزشها دين است طبيعتا امور با اتكا به كساني كه منبع ارزش‌هايشان عقل خودبنياد است پيش نمي‌رود.