گر عاشق زار روی تو نیستمی
چندان به در سرای تو ،نه، ایستمی
گفتی که مایست بردرم، خیز برو
ای دوست اگر نهایستمی، نیستمی!
جلالالدين بلخي
من واقعي اين توئه! من اين بچه بازيها رو تموم كردم. اين بازيها براي شما جذابيت داره براي ما تموم شده است؛ نگاه كن! آمريكاست! بعضي وقتها خودمون دكون باز ميكرديم كنار دكونهاي واقعي كنفدراسيونها. همه جور بود... . اول گذاشتنم توي يك مأموريت كوچيك. بايد چند نفري رو ميديدم و سالن اجاره ميكردم براي نعره زدنها. عين سالن نعره بورس اينم ميشد سالن نعرههاي بورس عقايد سياسي دانشجويي!
دانشجويي كه فقط چند سالي از زندگي دانشجوييشو وظيفه پيشتازي داره. بدبخت اون كارگري كه به اين دانشجو اعتماد ميكنه! دانشجوي نيمه وقت سياسي نعره ها شو ميزنه ميبينه شده نصف. بيشتر بورسيهها رفتن سر خونه و زندگيشون! خودمون راه مينداختيم. اينقدر اينور و اونور مي زديم تا جور ميشد. سالنها بررسي ميشدن مثل خودم كه اول بررسي شدم. عين يه ماشين وارسي شدم. بدنم، ميزان اتكا به نفسم، تنفرم از فقر. بهم نمره دادن مأموراي خوب. اونا تأييدم كردن گفتن ماشين خوبيه ميتونه كار كنه!
تو خونه سرپرستاي سازماني نفوذ ميكرديم با زن و بچههاشون گرم ميگرفتيم. بدبختها فكر ميكردند بعد از اين همه به قول خودشون مبارزه چه كاراي بزرگي دارن براي مملكتشون ميكنن! سالن اجاره ميكرديم اونارو تشويق ميكرديم كه بيان شعار بدن. اونام مياومدن شعار مي دادن، شعار مي دادن، شعار مي دادن، شعار مي دادن، شعار مي دادن،شعار مي دادن، شعار مي دادن، شعار مي دادن! .
همه جورشرو راه ميانداختيم كنار خودشون! چپ سبز، انجمنهاي اسلامي، شفق، دِ بيا! كنفدراسيون و احيا، خط راست هامبورگ، خط چپ مفيد، خط راست مفيد، ميموندن مبارزاي واقعي شون. حالا كار ما شروع ميشد، سخت بود. مبارزه با اصليهاشون سخت بود. اونجا بايد نفوذ ميكرديم به من زود اعتماد ميكردن. طبقه من، خودش ورقه اعتماد بود! نعرهها شروع ميشد، فريادهاشون رو مثل سنگ توسر هم ميكوبيدن به نام انتقاد از خود. وقتي خندهدار بود كه ميديدي خود جريان يه جريان خورده پولداريه، يك مبارز واقعي اصلا اونجا چيكار ميكنه؟! تو مملكتش واميسته و مبارزه ميكنه. مبارزهاش، تعهدش، خيلي مهمتر از درس خوندشه. اصول يك متعهد مبارزشه، نه بالا، نه پايين.
بيچاره محله من! از محله من، از فقر من كسي كه تسليم نشه يعني معجزه. سال هاي 30 تا 40 ساختن يه جامعه بيهويت فقير بود بعد تجمل باسمه اي كه اسمش توسعه اقتصادي بود. يه جامعه بساز و بفروش دلال. سال 42 صدايي بلند شد كه مارو هوشيار كرد... . ما خوب ميدونيم كه اگر جامعه مجهز به اخلاق بشه ديگه تمومه. انقلاب يعني اخلاق. بايد اين اخلاق از جامعه گرفته ميشد بنام پيشرفت اين جامعه را بايد شخم زد.
اون خونه ما يادته؟ يه خونه شخم زده، ته كوچه بود! شما هيچ وقت ته كوچه نمي اومدين! برق خونمون دزدي بود. شبها سيم مينداختيم رو سيم كوچه تا راديومونو روشن كنيم! راديو همه تجمل سالهاي جووني من بود. خونه شما هميشه ساكت بود. ميشد توش قدم زد، راه رفت، فكر كرد، اونجا ميشد عين تو بود، عين برادرت تو رفاه درس خوند. اينجاست كه معني اخلاق معلوم ميشه. كدوم اخلاق؟ اخلاق بابام؟! ديدي امشب چه فكل كرواتي زده بود؟ به حساب رفته بود لاي دست آدم حسابيا!. اون اگر اخلاق داشت مثل همسايه اش بايد رو پشت بومش، مثل مردم، عين اونا فرياد ميكشيد. اون چي ميتونست به من ياد بده؟ حالا ميفهمم فقر يه چيزه، گدا صفتي يه چيز ديگه! گدا صفت اخلاق نميدونه چيه، اما فقير چرا. ابزار دلالي كه آماده شد كارتمومه. زمين- مجله- فيلم- عرق- اعتياد- ضيافت- ترافيك- بوتيك شد توسعه اقتصادي! ... .
محله من پر از نواب و خليل بود همه جورش بود. اينجاس كه ميگم اوني كه تسليم نشه يعني معجزه! موندن و فهميدن و مبارزه كردن يا به طبل بيعاري زدن و مردگي. تاريخ ما رو هم از پيش ميسازن. از يه چيز ميترسم اوني كه تو خيابون راه افتاده اعتقاد داره اما دلال معامله چيه، اينجا نشد يه جا ديگه. توي اين سالهاي محروميت من، از همچين خونواده اي يه جوون ديپلم ميگيره ميافته توي جامعه. فقر اندازه مشخصي نداره. خونه من با كوچه فرقي نداشت. فقط برادرت از خونه ما خبر داشت. فقط خبر داشت! آره من اين صدا و فريادها رو خوب ميشناسم مال كوچه ها و آدمهاي آشناي ماست. اما من بايد ميرفتم- بايد ميرفتم نيويورك، آمريكا، من ميخواستم انگليسي حرف بزنم و اين خونه رو داشته باشم!
-------------
اينها بخشي از ديالوگ درخشان فيلم "خط قرمز" مسعود كيميايي است. سعيد راد، مامور مخفي ساواك در شب عروسي با دختر هم محلهاياش( فريماه فرجامي) به دليل دستگيري برادر همسرش كه انقلابي سرسختي است، تازه عروس را به باد كتك ميگيرد و با بيهوش شدن او به هذيان و اعتراف ميافتد.