كدام يك منند؟ آنكه وقتي ميگوي
م من، در مقام
سوژه (فاعل شناخت) به اين من
ميانديشد يا آنكه وقتي چنين ميگويم مورد انديشه (متعلَق شناخت) قرار گرفته است؟
اگر "من" آن باشد كه در مقام فاعل شناخت قرار ميگيرد پس هيچگاه فراچنگ نميآيد چون هرگاه به هر چيزي، حتي به من، ميانديشم باز هم اوست كه اين كار را انجام ميهد و هميشه پشت هر انديشهاي دائما حاضر است.
اما اين "من" چه مشخصاتي دارد كه تفرد و تشخص را كه لازمه من بودنند، عيان كنند؟ هيچ!. اين من
يك شناسنده كلي و عام است بدون ويژگيهاي محدود كننده زماني و مكاني. پس چگونه مستحق آن است كه "من" نام بگيرد؟ پاسخ بسياري از فلاسفه اين است كه "من"ي در كار نيست. تنها يك سوژه انديشنده است يا به بيان بهتر تنها شناسايي در كار است نه فردي با اسم و رسم مشخصاتي ويژه كه در زمان و مكان خاصي زندگي ميكند. يك انسان كلي انديشنده و چنانكه كانت ميگفت يك سوبژكتيويته عام و استعلايي كه اساس مدرنيته است. همين انسان كلي است كه اسطوره انسانگرايانه دوره روشنگري را بر ساخته و سعي در بنيان نهادن ارزشهاي خود در شناخت و زندگي دارد. ارزشهايي عام و عقلاني كه بر طبيعت و جامعه حاكماند. اين ارزشها در حوزه شناخت (چه شناخت طبيعت و چه شناخت جامعه) به علم تجربي(ساينس) ميانجامد و در حوزه زندگي به ايدئولوژيها و مكاتب مختلف عقلاني انسان ساخته ختم ميشود. عجيب نيست رشد ايدئولوژيها و ايسمهاي مختلف قرن بيستم.
با اين وصف تكليف "من" چه ميشود؟ من ميشود هماني كه اسم خاصي دارد،در كشور خاصي زندگي ميكند و ويژگيهاي ظاهري متفاوت از ديگران دارد. كوتاه و بلند است، سياه و سفيد دارد و خلاصه از پوست و گوشت و استخوان است! فلاسفه معتقد به اين من محدود از پايان انسانگرايي يادشده سخن گفتهاند و سوژه را اولا فاعل "كنش" خواندهاند نه فاعل "شناخت" و ثانيا آن را محدود به زمان و مكان خاصي كردهاند كه در هنگام شناسايي مقيد به اين محدوديتهاست و از شفافيتي كه سوژه پيشين براي خود برخوردار بود، برخوردار نيست. او متاثر از علتهاست(نزد فرويد از ناخودآگاه و غريزه جنسي و نزد نيچه از ميل به قدرت).
ماركس در اين ميان موقعيتي متفاوت دارد. به گمان من او را به خطا كنار فرويد و نيچه مينشانند كه آموزههايشان اساس مدرنيته، يعني همان فاعل شناساي آگاه و مطلق، را هدف قرار ميدهد. آنچه ماركس از محدوديتهاي شناخت نظري و تبعيت آن از طبقه و كنش و پراكسيس مي گويد ناظر بر وضعيت گذراي سرمايهداري است. و گر نه باز هم سوژهاي، البته اينبار جمعي(طبقه)، در كار است كه سوژه و ابژه توامان شناخت و كنش در تاريخ است. نزد او در دوران حاكميت سرمايه و كالايي شدن و مبادله هر شناختي به دليل جايگاه محدود و تحريف كننده در ساختار اين نظام خطاست و تمام دانشهاي برآمده از اين منظر و چشمانداز، به گمان او ايدئولوژي (ايدئولوژي نه به معنايي كه در سطور بالا ذكر شد بلكه به معناي شناخت غلط و كاذب) است.
او به طور مطلق امكان شناخت و معرفت صحيح را براي سوژه آگاه ، برخلاف فيلسوفان پست مدرن منكرِسوژه آگاه، رد نميكند، فقط آن را مختص به يك طبقه خاص ميداند كه تنها نيروي قادر به محقق ساختن ارزشهاي عقلاني مدرنيته در باب جامعه انساني است. انسانگرايي او به مراتب از انسانگرايي فيلسوفان دوران روشنگري قوي تر و پرشورتر است. او تنها به شناسا بودن محض موجود انساني شك كرده است نه اساس خودبنيادي اين موجود و فاعليت او. فاعليت و سوبژكتيويته ماركس ، غنيتر شده چون به كنش نيز مجهز شده تا بتواند فاعليت ياد شده را در عرصه جامعه بهتر تحقق ببخشد.
البته در بيان مباحث مربوط به "من" در تفكر معاصر غرب بايد به ايدئاليسم آلماني هم اشارت داشت كه با تاثر از الهيات مسيحي تنها من مطلق را در كار ميبيند كه در جستجوي شناخت و تحقق خود، طبيعت و تاريخ را ميآفريند و البته در ذهن بشري به اين مهم نائل ميشود و خود را در آن باز مي يابد. بنابراين در اين بيان نيز بازهم عنصر انساني پررنگ است . پديدآورندگان ايدئاليسم آلماني مانند هگل شيفته ارزشهاي روشنگري بودند و انقلاب فرانسه را به عنوان محقق كننده اين ارزشها مي ستودند.
------------------------
پ.ن: هر يك از اين تبيينها درباب من آميخته با مشكلات و تناقضهايي است كه به نظرم "من"را همچنان گرهي در هستي مينماياند كه هيچگاه گشوده نخواهد شد!
وه چه بی رنگ و بی نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم
کی شود این روان من ساکن این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم درخویش بوالعجب بحر بی کران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دوگم شددرآن جهان که منم