تبليغاتX
قبسات
دوشنبه 30 دی1387
مخالف نوازي
سنتور اگر مشكاتيان را نداشت‌، چه مي‌كرد!؟
اجراي چهارمضراب "مخالف" را در سه‌گاه بشنويد. (اينجا)
درباب حكايت روشنفكري ديني نكاتي هست كه بعد از اين مخالف‌نوازي! به آن مي‌پردازم.
سپاس از آنان كه اجابت كردند. منتظرم تا دوستان ديگر هم وارد ميدان شوند.

یکشنبه 29 دی1387
آيا مردم با روشنفكران مخالفند؟
چرا نخبگان فكري يا به تعبير امروزين،‌ روشنفكران، هيچگاه در تاريخ جديد اين سرزمين به عنوان گروه مرجعي قابل اعتنا براي مردم ظاهر نشده‌اند؟ مشكل از آنهاست يا مردم؟ در اين باب بسيار گفته شده اما واقعيت اين نكته مهم به دليل طنين سياسي اين نقدها همواره ناشنيده مانده است.
شخصا معتقدم روشنفكري ديني(فعلا كار با دقت‌هاي نظري در كاربرد اين واژه ندارم، اينكه اين تعبير متناقض است و بايد گفت "روشن‌انديش ديني" يا هر تعبير ديگر، مهم در اين ميان اشاره به واقعيتي است بيروني و كساني كه تحت اين نام شناخته مي شوند.) ، تنها گزينه بالقوه قابل اعتنا و تاثيرگذار در جامعه‌اي با مختصات ايران است. دلايل اين امر را همه مي‌دانيم. برخي اعوجاجات پديد آمده در دين طي تاريخ و تغييرات بنيادين ارزشي و تكنولوژيك در زندگي بشر لزوم پيراستن چهره ذاتي دين را از آرايه‌هاي بسته بر آن، كه مانع همراهي با اين تغييراتند، ايجاب كرده است.
زدودن اين آرايه‌ها شايد از عهده "نهاد دين"در كليتش بر نمي‌آمده لاجرم افرادي بيرون از اين نهاد يا كساني از درون اين نهاد كه آگاه به اين آرايه‌هاي مشوه كننده‌اند، در كار مي‌آيند. با اين توضيح سوال يادشده شامل اين تبصره هم خواهد بود: چرا روشنفكران ديني، جز معدودي از استثناها، در تاريخ جديد اين سرزمين به عنوان گروه مرجعي قابل اعتنا و تاثيرگذار بر توده مردم ظاهر نشده‌اند؟
دعوت مي‌كنم از دوستان زير براي پاسخ:
ايماگر/ مازاريان/ ياسر ميردامادي/ سيد كمال‌الدين دعايي/ محمدرضا ملايي/ مسعود صادقي/ سيد عباس سيد محمدي/ كركس پير/ مصطفي ستاريان/ مجيد حميد/ اميرعباس رياضي/ رضا كريمي/ محمد كيانمهر/ حامد وفايي/ قاسم‌فام/ آسيه‌سادات بنيادي/ سيمرغ و ...   هر علاقمند ديگر.
-----------------------------------------
پ.ن: بخش‌هايي از مصاحبه اخير ملكيان با ضميمه اعتماد ملي را درباره روشنفكري ديني اينجا بخوانيد
چهارشنبه 25 دی1387
آقا امام‌زمان و پرسپوليس
 عباس انصاري‌فر مدير عامل جديد باشگاه پرسپوليس: "آقا امام زمان(ع) نسبت به مديريت در پرسپوليس عنايت دارند".
قابل توجه ساير مسئولان كه بي‌جهت اصرار مي‌كردند آقا امام زمان استقلالي‌اند!
چهارشنبه 25 دی1387
ناداني
داغ سرد، سوزنده‌تر است
نمي‌دانستم
راه هموار لغزنده‌تر است
‌نمي‌دانستم
آسمان تشنه، بارنده‌تر است
 نمي‌دانستم
چه يخبنداني است
‌نمي‌دانستم!
یکشنبه 22 دی1387
شکر
حسنش به اينه كه مي‌گذره!
سه شنبه 17 دی1387
کیانید ای سراندازان شما؟

عیش‌هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان
نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید
برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان
از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جان
برفزوده‌ست از مکان و لامکان ای عاشقان
ما مثال موج‌ها اندر قیام و در سجود
تا بدید آید نشان از بی‌نشان ای عاشقان
گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما
هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان
گر کسی غواص نبود بحر جان بخشنده است
کو همی‌بخشد گهرها رایگان ای عاشقان
این چنین شد وان چنان شد خلق را در حقه کرد
بازرستیم از چنین و از چنان ای عاشقان
ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب
می جهاند تیرهای بی‌کمان ای عاشقان
چون ز جست و جوی دل نومید گشتم آمدم
خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان
گفتم ای دل خوش گزیدی دل بخندید و بگفت
گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان
زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است
چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان
خرما آن دم که از مستی جانان جان ما
می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان
طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق
نی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقان
تا بدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرق
جان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان
-----------------------------------------------
پ.ن: عشق از اول چرا خونی بود؟
تا گریزد آنک بیرونی بود!

دوشنبه 16 دی1387
مگه نه؟
چهره آن مهرباني كه سال گذشته همين موقع‌ها با رفتنش همه ما را غافلگير كرد، هفته‌اي چند بار جلو رويم مجسم مي‌شود.  نماز بي‌دعا براي او و چند نفر ديگر وجدانم را معذب مي‌كند. نمي‌دانم چرا مدتي است كه بيشتر با رفتگان دمخورم؟!
كاش اين شجريان هم مثل جووني‌هاش بود هنوز، مگه نه!
بشنويد
من و تو قصه يک کهنه کتابيم، مگه نه؟
يه سواليم، يه سوال بي‌جوابيم، مگه نه؟
يه روزي قصه پرغصه ما تموم ميشه
آخرش نقطه پايان کتابيم، مگه نه؟
پشت هم موج بلا ميشکنه و جلو مياد
واي بر ما که رو آب مثل حبابيم، مگه نه؟
کي ميگه ما با هميم، ما که باهم جفت غميم
دو تا عکسيم و به زندون يه قابيم، مگه نه؟
اي خدا ابر محبت چرا بارون نداره
آسمون خشکه و ما تشنه ابريم، مگه نه؟
کار دنيا رو که چشمم ديده بود، گفت به دلم
ما دوتا پنجره  رو به سرابيم، مگه نه؟
اگه تا دامن خورشيد خدا هم برسيم
آخر از بوسه خورشيد، کبابيم، مگه نه؟!
....
ترانه سرا: بيژن سمندر
آهنگساز: عطاءالله خرم

 

یکشنبه 15 دی1387
بعد از غزه شاعري بي‌معناست!


"تئودور آدورنو" كه من بسيار دوستش مي‌دارم، ‌زماني گفته بود: " بعد از آشويتس شاعري بي‌معناست!"
 مطمئنم اگر بود اين حكم را اينگونه تجديد مي‌كرد: "بعد از غزه هم شاعري بي‌معناست!"
 شعر چه معنا مي‌دهد، بعد از اين همه سبعيت؟!
...آري، گونه‌اي جديد از شعر بايد در اين دوران؛ درست مانند اين شعر:
 بخوانيد! .

یکشنبه 15 دی1387
دین مالی
كارشناس برنامه درباره وامهاي پرداختي بانك‌ها و نحوه دريافت و مطالبه آنها صحبت مي‌كند. موضوع برنامه "اقتصادي" است. پس زمينه تصوير بسته او تابلويي است از كربلا، نماي متوسطش را كه مي‌گيرند يك تابلو ديگر از محرم! نماي دو نفره ( مجري و ميهمان) ميز مشتركي را آشكار مي‌كند كه سياهه "باز اين چه شورش است..."  را بر آن كوبيده‌اند. صبر كنيد... مجري ديگري هم در كار است؛ آن سوتر نشسته، پشت ميزي بزرگتر از دو نفر ديگر. يك سياهه ديگر هم بر پيشاني ميز او بسته‌اند و يك پرچم سياه و كوچك مزين به نام حسين(درود) نیز بر روي ميزش نهاده‌اند!
 نماي عمومي: چقدر دل‌آزار است اين همه دين مالي! .
با کدامین سرکند؟، مشکل دوتا دارد حسین! (شهريار)
--------------------------------------------------------------
پ.ن: تعبير دين‌مالي از صاحب وبلاگ حباب است.
پنجشنبه 12 دی1387
اختراع ايراني!
مي گفت كشيش محله‌شان چند وقت پيش در گوشش گفته كه لعنت به شما ايراني‌ها كه چند هزار سال قبل اختراعي كرديد كه هنوز هم نوع بشر درگير آن است! گفتم چه اختراعي؟
گفت: بهشت و جهنم!
یکشنبه 8 دی1387
ما نيهيليست‌هاي بغل‌نشين

جناب مازاريان، رندانه، از من و چند تن ديگر خواسته‌اند صفحه‌اي را از كتابي كه داريم مي‌خوانيم، نقل كنيم. من صفحه‌اي از كتاب "فلسفه‌قاره‌اي" را از مجموعه "مختصر و مفيد" به قلم "سايمون كرايچلي" و با ترجمه "خشايار ديهيمي" از "نشر ماهي" مي‌آورم. كتابي است كم حجم، اما به غايت متفكرانه و مفيد كه نقشه روشني را از بخش بسيار مهمي از فلسفه قرن بيستم ترسيم مي‌كند.
اين صفحه را انتخاب كردم براي اينكه فكر مي‌كنم همه ما كه در دوران وفور مبادله و كالايی شدن و مصرف‌گرايي دوران مدرن زندگي مي‌كنيم (بدون استثنا) در معرض دچار شدن به اين حالت روانشناختي هستيم. هنگامي كه اين صفحه را مي‌خوانيد سعي كنيد به يادبياوريد كه همين ديروز در غزه چه گذشت. من كه شرمسارم!
«وقتي مي‌فهميم‌ (مي پنداريم به نظرم صحيح‌تر است) منشا ارزشهاي اخلاقي ما سست و ناحق است...  واكنش ايجابي ما ميتواند اين باشد كه اعلام كنيم زندگي بي‌معناست.  همين اعلام بي‌معنايي است كه در نظر نيچه نيهيليسم است و نيچه آن را در سه شكل نو پديدش رديابي مي‌كند:
1- بد بيني شوپنهاور كه نيچه آن را نيهيليسم انفعالي يا به شكلي توهين آميزتر بوديسم اروپايي مي نامد... پس بايد اين خلا را بپذيريم و روي به يوگا، اوريگامي و چيزهايي از اين قبيل بياوريم.
2- آنارشيسم روسي يا نيهيليسم فعال كه در كتاب تورگنيف ميابيم... يعني... بايد پيش برويم و با تروريسم خلاقانه يا افسار گسيخته همه چيز را در دور و برمان ويران كنيم.
3- احساس فرهنگي كلي كسالت، بي‌ميلي،‌ فرسودگي و خستگي كه در آن فرمول به يادماندني نيچه فشرده شده است: «جامعه مدرن... ديگر قدرتي ندارد كه دفع كند»... پس بايد شانه‌اي بالا بيندازيم و زير لب بگوييم:" خب همين است كه هست" . اين را مي توان "نيهيليسم بغل‌نشين‌ها" ناميد، كه بيان كلاسيكش را در شخصيت ايور در كتاب پوف‌پوفي يافته است» .              
 

چهارشنبه 4 دی1387
لاله لال



مجموعه مثنوي‌هاي احمد عزيزي را نشر نيستان منتشر كرده است.
ابياتي از "نيايش خاك" را كه سخت شاعرانه است، سرسلامتي‌اش بخوانيد:
اي كه معمار عبارات مني                   
 اي كه قانون اشارات مني
اي ندا آباد  كنج    ناكجا                
 وي حريرستان بالاي هجا
اي به طور تن تباتب با تو من 
وي به لعلستان لبالب با تو من
اي صداي صاف تصنيف صدف   
وي عبور عاج در عصر علف
اي نسيم ساز در نهر ندا        
وي رسوب راز در كوه صدا
اي تو در لالاي لادن لب زده     
وي تو بر شولاي شبنم شب زده
من چه گويم لاله لال توام       
لكنت آور ميوه كال توام!
...

چهارشنبه 4 دی1387
وه چه بي‌رنگ و بي‌نشان كه منم!
كدام يك منند؟ آنكه وقتي مي‌گويم من، در مقام سوژه (فاعل شناخت) به اين من مي‌انديشد يا آنكه وقتي چنين مي‌گويم مورد انديشه (متعلَق شناخت) قرار گرفته است؟
اگر "من" آن باشد كه در مقام فاعل شناخت قرار مي‌گيرد پس هيچگاه فراچنگ نمي‌آيد چون هرگاه به هر چيزي، حتي به من، مي‌انديشم باز هم اوست كه اين كار را انجام مي‌هد و هميشه پشت هر انديشه‌اي دائما حاضر است.
اما اين "من" چه مشخصاتي دارد كه تفرد و تشخص را كه لازمه من بودنند، عيان كنند؟ هيچ!. اين من
يك شناسنده كلي و عام است بدون ويژگي‌هاي محدود كننده زماني و مكاني. پس چگونه  مستحق آن است كه "من" نام بگيرد؟ پاسخ بسياري از فلاسفه اين است كه "من"ي در كار نيست. تنها يك سوژه انديشنده است يا به بيان بهتر تنها شناسايي در كار است نه فردي با اسم و رسم مشخصاتي ويژه كه در زمان و مكان خاصي زندگي مي‌كند. يك انسان كلي انديشنده و چنانكه كانت مي‌گفت يك سوبژكتيويته عام و استعلايي كه اساس مدرنيته است. همين انسان كلي است كه اسطوره انسان‌گرايانه دوره روشنگري را بر ساخته و سعي در بنيان نهادن ارزشهاي خود در شناخت و زندگي دارد. ارزشهايي عام و عقلاني كه بر طبيعت و جامعه حاكم‌اند. اين ارزشها در حوزه شناخت (چه شناخت طبيعت و چه شناخت جامعه) به علم تجربي(ساينس) مي‌انجامد و در حوزه زندگي به ايدئولوژي‌ها و مكاتب مختلف عقلاني انسان ساخته ختم مي‌شود. عجيب نيست رشد ايدئولوژي‌ها و ايسم‌هاي مختلف قرن بيستم. 
با اين وصف تكليف "من" چه مي‌شود؟ من مي‌شود هماني كه اسم خاصي دارد،‌در كشور خاصي زندگي مي‌كند و ويژگي‌هاي ظاهري متفاوت از ديگران دارد. كوتاه و بلند است، سياه و سفيد دارد و خلاصه از پوست و گوشت و استخوان است! فلاسفه معتقد به اين من محدود از پايان انسان‌گرايي يادشده سخن گفته‌اند و سوژه را اولا فاعل "كنش" خوانده‌اند نه فاعل "شناخت" و ثانيا آن را محدود به زمان و مكان خاصي كرده‌اند كه در هنگام شناسايي مقيد به اين محدوديت‌هاست و از شفافيتي كه سوژه پيشين براي خود برخوردار بود، برخوردار نيست. او متاثر از علت‌هاست(نزد فرويد از ناخودآگاه و غريزه جنسي و نزد نيچه از ميل به قدرت).
 ماركس در اين ميان موقعيتي متفاوت دارد. به گمان من او را به خطا كنار فرويد و نيچه مي‌نشانند كه آموزه‌هايشان اساس مدرنيته، يعني همان فاعل شناساي آگاه و مطلق، را هدف قرار مي‌دهد. آنچه ماركس از محدوديت‌هاي شناخت نظري و تبعيت آن از طبقه و كنش و پراكسيس مي گويد ناظر بر وضعيت گذراي سرمايه‌داري است. و گر نه باز هم سوژه‌اي، البته اين‌بار جمعي(طبقه)، در كار است كه سوژه و ابژه توامان شناخت و كنش در تاريخ است. نزد او در دوران حاكميت سرمايه و كالايي شدن و مبادله هر شناختي به دليل جايگاه محدود و تحريف كننده در ساختار اين نظام خطاست و تمام دانشهاي برآمده از اين منظر و چشم‌انداز، به گمان او ايدئولوژي (ايدئولوژي نه به معنايي كه در سطور بالا ذكر شد بلكه به معناي شناخت غلط و كاذب) است.
 او به طور مطلق امكان شناخت و معرفت صحيح را براي سوژه آگاه ، برخلاف فيلسوفان پست مدرن منكرِسوژه آگاه، رد نمي‌كند، فقط آن را مختص به يك طبقه خاص مي‌داند كه تنها نيروي قادر به محقق ساختن ارزشهاي عقلاني مدرنيته در باب جامعه انساني است. انسانگرايي او به مراتب از انسانگرايي فيلسوفان دوران روشنگري قوي تر و پرشورتر است. او تنها به شناسا بودن محض موجود انساني شك كرده است نه اساس خودبنيادي اين موجود و فاعليت او. فاعليت و سوبژكتيويته ماركس ، غني‌تر شده چون به كنش نيز مجهز شده تا بتواند فاعليت ياد شده را در عرصه جامعه بهتر تحقق ببخشد. 
البته در بيان مباحث مربوط به "من" در تفكر معاصر غرب بايد به ايدئاليسم آلماني هم اشارت داشت كه با تاثر از الهيات مسيحي تنها من مطلق را در كار مي‌‌بيند كه در جستجوي شناخت و تحقق خود، طبيعت و تاريخ را مي‌آفريند و البته در ذهن بشري به اين مهم نائل مي‌شود و خود را در آن باز مي يابد. بنابراين در اين بيان نيز بازهم عنصر انساني پررنگ است . پديدآورندگان ايدئاليسم آلماني مانند هگل شيفته ارزشهاي روشنگري بودند و انقلاب فرانسه را به عنوان محقق كننده اين ارزشها مي ستودند.

------------------------
پ.ن: هر يك از اين تبيين‌ها درباب من آميخته با مشكلات و تناقض‌هايي است كه به نظرم "من"را همچنان گرهي در هستي مي‌نماياند كه هيچگاه گشوده نخواهد شد!
 وه چه بی رنگ و بی نشان که منم                    کی  ببینم  مرا  چنان که منم 
 کی  شود این روان من  ساکن                           این چنین ساکن  روان که منم
بحر من غرقه گشت هم درخویش                      بوالعجب بحر بی کران که   منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب                        کاین دوگم شددرآن جهان که منم

 

یکشنبه 1 دی1387
هر كس را حكايتي است...
 ببينيد اين رفيق طلبه ما چطور اينقدر سرخوشانه در شاخسار هستي از اين شاخ به آن شاخ مي‌پرد و از مرزهاي متعارف شناخت گذر مي‌كند... .
هر كس را حكايتي است...!