تبليغاتX
قبسات
شنبه 30 آذر1387
آه يلدا
 اين شب طولاني هم براي خودش حكايتي است... .
بشنو
ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ای شب
کن شتابی آخر، زجان من چه خواهی ای شب
نشان زلف دلبری، زبخت من سیه تری، بلا و غم سراسری
تیره همچون آهی ای شب
کنی به هجر یار من حدیث روزگار من،
بری زکف قرار من، جانم از غم کاهی ای شب
تا که از آن گل دور افتادم
خنده و شادی رفت از یادم
سیه شد روزم
بی مه رویش دمی نیاسودم
به سیل اشکم گواهی ای شب
او شب چون گل نهد زمستی بر بالین سر
من دور از او کنم زاشک خود بالین را تر
خون دل از بس خوردم بی او
محنت و خواری بردم بی او
مردم بی او
بی رخ آن گل دلم به جان آمد
دگر از جانم چه خواهی ای شب

درباره اين تصنيف اينجا بخوانيد 

اين تصنيف زيبا را مجيد وفادار  در سال 1315 ساخت که اولین آهنگ او محسوب مي‌شود و با شعر رهی معيری در آواز دشتی با صدای حسين قوامی از راديو پخش شده است. وفادار را به همراه روح الله خالقی، مرتضی محجوبی و علی تجويدی بنيانگذار تصنيف سازی نوين ايرانی ناميده‌اند.
همايون شجريان اين تصنيف را با همكاري اركستر صدا و سيما بازخواني ‌كرده است.

سه شنبه 26 آذر1387
غمين
 غدير است و عيد مولا. گاه شادي و سرور، اما 
" من دلم سخت گرفته ‌است از اين ميهمانخانه مهمان‌‌كش روزش تاريك!"
چهارشنبه 20 آذر1387
دره من چه سبز بود!
 هنوز هم در رويا مي‌بينم كه در هوا معلقم. مثل يك پرنده در مصاف باد. 
وقتي داف نظامي حامل اثاثيه ما نگهداشت، صداي زوزه باد در سيمهاي برق تنها صدايي بود كه شنيده مي‌شد. نمكي بر زخم غربت. شنيده بوديم وصف باد اين منطقه را.  در تمام سالهاي زندگي در پادگان نيروي دريايي منجيل در كنار سد سفيد رود به پدر شكايت مي‌كرديم كه چرا بايد از پدر بزرگ و مادر بزرگ، عمو‌ها و پسر عمو‌ها در تهران دور باشيم و من بيشتر. باز هم خوب بود كه وارد رسته نظامي نشده بود. خودش مي‌گفت ارتش را به دليل حقوق بهتر و امكانات بيشتر انتخاب كرده اما براي ما امكانات در كنار اقوام بودن معني مي‌شد.
طبيعت بكر اين منطقه عليرغم خشونت ظاهري و ايجاد حس تنهايي عميق در بدو ورود، زودتر از آنچه كه فكر مي‌كردم زيبايي‌هايش را براي من آشكار كرد.
خانه‌هاي سازماني در دامنه كوه قرار داشت و از درون پادگان مي‌شد هم درياچه سد سفيد رود را ديد و هم روستا- شهركي به نام "هرزويل" را كه در شمال پادگان قرار داشت و شهركش را خارجي ها، گويا كه فرانسوي‌ها، براي زندگي كارمندان شاغل در سد در حال احداث سفيدرود ساخته بودند . با سليقه فرانسوي. 
اين روستا- شهرك در واقع دره‌اي بود در دل كوهي از رشته كوه‌هاي البرز، سرسبز و دل انگيز! من هر روز به آنجا مي‌رفتم؛ "دبستان سفيدرود". هنوز پادگان دبستان نداشت. از كلاس چهارم به بعد در پادگان دبستان ساختند، اما خوشبختانه من براي دوره راهنمايي دوباره پايم به اين بهشت باز شد.  انتظار براي رسيدن سرويس مدرسه و دعواهاي بچه گانه در اتوبوس آبي نيروي دريايي و بعضا دغدغه جلو افتادن از اتوبوس بنز كه مخصوص بچه‌هاي نيروي زميني بود، براي من وقتي به دروازه بهشت نزديك مي‌شديم رنگ مي‌باخت. 
بعد از زنجير ورودي شهرك هرزويل يك پيچ كوچك قرار داشت كه هيجان ورود به اين بهشت را براي من بيشتر مي‌كرد. چه رازي در اين پيچش نهفته بود؟ نمي دانستم. اما حالا مي‌دانم! كمر باريك اين جاده و درختان زيتون و سرو و چناري كه با تنه‌هاي خم شده بر روي جاده برگ و بارشان را سخاوتمندانه نثار رهگذران مي كردند، جاذبه‌اي بود غير قابل مقاومت. اين پيچ در زمستان كه برف بر روي سبزي زيتون و سرو مي‌درخشيد، ‌اغوا كننده‌تر مي‌شد. دو پيچ ديگر به ميدان شهرك مي‌رسيد با مركز خريدي بزرگ و سالن سينمايي كه مجموعا اين شهرك را شبيه روستاهاي دامنه آلپ مي‌كرد كه در عكس‌ها و فيلمها مي‌ديديم.  قبل از پيچ آخر جاده‌اي فرعي به سمت "سرو" معروف هرزويل كه ناصر خسرو از آن در سفرنامه‌اش ياد كرده كشيده مي‌شد.
كوهي كه هرزويل در پناهش آرميده بود هميشه در چشم‌انداز من بود. يعني از حياط خانه بزرگ ما ديده مي‌شد. تپه‌اي كوچك هم كنار خانه بود كه غروب‌ها من را به خود فرا مي خواند. چه عصرها كه هنگام نارنجي شدن افق بر فراز اين تپه به درياچه سد چشم مي‌دوختم و با باد هميشه وزان هم آواز مي‌شدم.
بهارانش كه ديگر مدهوش كننده بود! انبوهي از گلهاي زرد بوته خاكشير روبروي خانه، سياهي ابر و بارش افقي آن و رنگين كماني كه چون گردنبند بر سينه كوه مي‌آويخت. شقايق‌هايي كه اندكي بالاتر از منزل ما از راهي دور هم بر بساط سبزه مي‌درخشيدند... . غبطه مي‌خوردم به حال درختان زيتون كه در باد، آشفته و پريشان اما هماهنگ مي‌رقصيدند. دوست داشتم گاهي از چشم زيتون‌هاي آويخته به شاخه‌هاي هميشه سبز به اطرافم نگاه مي‌كردم، يا تمشك‌هاي سرخ‌گون آبدار!
 بلوغ كه رسيد ديگر با اين همه سخن مي‌گفتم! به گل از لطافت ، به دشت از شوق به كوه از صبر، به باد از پريشاني، به ماه از...  .  دوباره آغاز غربت در اين همه زيبايي.  حافظ و سعدي و مولانا و عطار و باباطاهر از كتابخانه پدرم بيرون مي‌آمدند و شبها برايم قبل از خواب شعر مي‌خواندند.
اين همه صدا‌ و اين همه رنگ هم ذوق موسيقي‌ام را تيز كرد، هم عشق به تصوير و رنگ را. همانجا بود كه عاشق رنگ سبز و فيروزه شدم و صداي سنتور!
درخشش ستاره‌ها  صداي سنتور مي‌داد، باد صداي ني، قطرات باران ضرب مي‌زدند. آسمان دف مي‌زد وقتي كه مي‌غريد، درياچه سد "دانوب آبي" و "درياچه قو" را مي نواخت.
گاهي اين طبيعت با جاز و گيتار و گاهي هم با سينتي‌سايزر دم خور مي‌شد. "ونجليس" و "كيتارو" و البته بيشتر "اكسيژن" ژان ميشل ژار. اما در تمام اين سالها هر گاه كه در سفر به شمال گذارم به اين دهكده مي‌افتاد ياد شاهكار "جان فورد" مي‌افتادم و به خودم مي‌گفتم يادش بخير "دره من چه سبز بود!".
زلزله سال ۶۹ اثري از اين همه زيبايي باقي نگذاشت.
-----------------------------------------------------------------
پ. ن: اتفاقي با صاحب سايت "هرزويل" آشنا شدم. از سال ۴۹ در آلمان زندگي مي‌كند. ذكر خاطرات كودكي‌اش از اين شهرك و دبستاني كه من هم در آن درس خواندم مرا به گذشته‌ها برد. برايش نوشتم كه من هم در اين "بهشت" (تعبير خودش از آنجا) بوده‌ام. خاطرات دوستان و همكلاسيها را هم شايد نوشتم.
شنبه 16 آذر1387
بت غار
داري ابوعطاي سحرانگيز " محمود كريمي" را در رديف آوازي‌اش گوش مي‌كني كه دعوت صاحب وبلاگ "شق القلم" از تو ،براي نوشتن از كودكان فلسطين، مثل صاعقه‌اي بر سرت مي‌زند. 
نوشته است:
" هباء؛
دختر 6 ساله فلسطینی!
به داود -برادرت- بگو:
هر وقت سنگی به سوی جالوت پرتاب کرد،
سنگی نیز به چشم های کور دنیا بزند، و به دل های سیاه مردمانش... "

چه حسن تصادفي! يادت مي‌افتد كه چند روزي است مي‌خواستي از "بيكن" بنويسي و "بت غار" و اينكه اغلب ما مردمان، از عوام تا خواص، گرفتار جادوي اين بتیم. گاهي تمام علائق ما، حتي لطيف‌ترينشان هم مانند بتي چشممان را به روی حقیقت مي بندد... .
آواز كريمي به "حجاز" رسيده است. نمي‌دانم در این سرزمین كسي هست كه صداي اين كودكان را بشنود؟
همچنان مي خواند:  
خيال روي توام ديده مي‌كند پرخون!... . 
یکشنبه 10 آذر1387
رخشنده در تاريكي


 اين روزها فرهاد آئيش "كرگدن" يونسكو را، يا كرگدن خودش را ؟ نمي‌دانم، بر صحنه تئاتر آورده است. هنوز نرفتم كه ببينم.  اين نامه‌اي است كه "يونسكو" به "هانري كربن" فيلسوف فرانسوي برای تشکر از ارسال یک نسخه از کتاب "عقل سرخ" شيخ شهاب‌الدين سهروردی خودمان نوشته است:

پاریس ، اول ژوئیه ۱۹۷۶
آقا و دوست عزیز
من با اعجاب تمام عقل سرخ را خواندم. شما یكی از بزرگترین و اعجاب‌انگیزترین متن‌های حیات معنوی را به غرب شناسانده‌اید . بدون تردید شما آن متن را در خاطره خود ایرانیان نیز زنده كرده‌اید .
متن ، مشكل است و نمی توان آن را وقت و بی وقت خواند . باید منتظر لحظه‌ای ماند كه دل یاری كند . اما وقتی راه گم می‌كنم یادداشت ها و توضیحات شما بار دیگر مرا به جاده هدایت می‌كنند. در واقع شاید تا پایان زندگیم نیازمند خواندن نوشته دیگر نباشم(!). این اثر را خواهم خواند و باز هم خواهم خواند.
صمیمانه از شما متشكرم، ارادتمند شما
اوژن یونسكو

اين هم بخشي از گفت‌وگوي يونسكو با خودش:
« می‌گویند من ده سال به نوشتن نمایشنامه‌های پوچی مشغول بوده‌ام، ولی نمایشنامه كرگدن با دیگر آثارم تفاوت دارد. آیا كرگدن یك نوع تئاتر پوچی با بیانی دیگر است ؟
به من نگویید كه تئاتر پوچی نوشته‌ام، این فرضیه منتقدان است، به ویژه فرضیه یك منتقد انگلیسی به نام مارتین اسلین، اما كسی آگاهانه نمایشنامه یا ادبیات پوچی نمی‌نویسد. اگر من یك نویسنده پوچی با افكار و عقاید پوچی باشم؛ هرگز متوجه نمی‌شوم. چون كسی كه بخواهد بداند پوچی چیست؛ باید دقیقاً از طریق فلسفه به مفهوم غیر پوچی پی برده باشد، بله، من تئاتر پوچی نوشته‌ام. مثلاً كرگدن و شاه می‌میرد را می‌توانید تئاتر پوچی بدانید این پوچی كه ما در جهان شاهد آن هستیم تظاهر كمبود و ناتوانی و محدود بودن ادراك ماست.
 آیا بر این باور هستم كه در دنیا خوشبختی هم وجود دارد؟ و آیا خود من آدم خوشبختی هستم یا نه و در مقام یك نویسنده مسئولیتی برای خوشبختی انسانها بر عهده می‌گیرم یا نه؟در پاسخ می‌گویم كه ما در بدبختی زندگی می‌كنیم، چرا كه دنیا لبریز از بدبختی و تراژدی است. اما ما می‌توانیم خوشبخت باشیم و یا دست كم گهگاه. خوشبختم كه با آدمها ارتباط برقرار كرده‌ام، در حالی كه می‌گویند «تئاتر من، تئاتر نداشتن ارتباط» است... .
می‌گویند پیام من در تئاتر شكوه‌ای است از تنهایی، دردی است ناشی از بی‌ارتباطی با دیگری؛ اما من می‌گویم بشر هرگز نمی‌تواند تنها باشد ».

-------------

سياهي نوشته‌هاي يونسكو،كامو،بكت و هر كس ديگري مثل آنها كه معدن تيره وجود آدمي را مي‌كاوند براي من هميشه تداعي كننده صورت كارگران معدن است كه دارند از تونل بيرون مي‌آيند. شوق‌انگيز و حيات‌بخش!
همچو آهن گرچه تيره هيكلي
صيقلي كن صيقلي كن صيقلي
جمعه 8 آذر1387
عزيز الهي


عليرغم اينكه بي علاقه به نوشتن و تحليل كردن نيستم، اما فكر مي‌كنم براي بيان بسياري از امور بيشتر مواقع بهتر است راه "نشان دادن" را در پيش بگيريم تا "گفتن".
اين نشان دادن درباره اموري است كه كمتر به حيطه زبان وارد مي‌شوند يا اگر هم بشوند دركشان چندان ساده نيست.
چند روزي است كه مي خواهم از بسيج و بسيجي بنويسم اما فكر مي‌كنم نوشتن دردي را دوا نمي‌كند و حتما بايد نشان داد آن "بودن" ويژه بسيجي را .
بعضي‌ها چه اسم با مسمايي دارند:  "مهرداد عزيز‌اللهي"!

ببينيد

جمعه 8 آذر1387
دريچه‌هاي بسته

 اين آمدن و رفتن مدام و بي‌حاصل را، اين تباه‌كردن عمر را، اين حسرت‌خواري را اين ... اين زندگي را چطور بايد تاب آورد بدون سخنان نغز و نغمه‌هاي آهنگين؟!
دلتنگي عصر جمعه و شعر "سايه" و آهنگي از" لطفي" و صداي "شجريان"... .
بشنويد
در اين سراي بيكسي كسي بدر نمي‌زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي‌زند
يكي ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمي‌كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي‌زند
نشسته‌ام در انتظار اين غبار بي‌سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي‌زند
گذرگهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
 يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي‌كند
دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی‌شود
که خنجرِ غمت ازین خراب‌تر نمی‌زند
چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته‌ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی‌زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی‌زند

سه شنبه 5 آذر1387
بينايي

كاش هميشه همين نگاه را به زندگي مي داشتيم... كاش!
یکشنبه 3 آذر1387
قربان لطفت پاي خود را برنداري!
اين ابيات را از دفتر "گزيده غزل جوان امروز" به انتخاب
سعيد بيابانكي و مقدمه يوسفعلي ميرشكاك پسندیدم.


يك لحظه حتي چشم از من برنداري
من با نگاهت زنده‌ام باور نداري؟
باور نداري پلكي از من چشم بردار
آن وقت مي‌بيني مرا ديگر نداري
اين غم كه لبخند تو را با خود ندارم
 سخت است آري سخت تر از هر نداري
پروانه‌ات بودم ولي از من پس از اين
چيزي به جز يك مشت خاكستر نداري
با هر قدم پا مي‌گذاري بر دل من
قربان لطفت پاي خود را برنداري!
سيد جواد شرافت
نظري داشته خياط به الماس تنت
كه زري دوخته بر حاشيه پيرهنت
دامنت سبزترين دامنه‌هاست
و دل انگيزتر ازصبح بهشت است تنت
تو و اين پيكر آغشته به عطر گل سرخ
كه خدا ريخته كندوي عسل در دهنت
آه اي مرغ خوش‌آواز من انصاف نبود
در قفس ماندن و دق كردن و پر ريختنت
كه نشسته است جهاني به تماشاي تو و
پاك در آتش تهمت شدن و سوختنت
"صوفيان جمله حريف‌اند و نظرباز ولي... "
اين هم از فال تو و حافظ شيرين سخنت
"اي بهاري كه به دنبال خزاني داري
كاش مرغي نشود نغمه سرا در چمنت"
پانته‌آ صفايي
اي تيغ پا برهنه بيا روبروي من
حاجت به استخاره ندارد گلوي من
خون مرا بريز و مرا سربلند كن
دامن مزن به ريختن آبروي من
لب سرخ كن به خون من اي تيغ تا دمي
كامي بگيرد از لب تو آرزوي من
بر پيكرم فرود بيا سركشي مكن
زانوي احترام بزن پيش روي من
بشكن سفال مرا زودتر كه جان
چون مي نفس نفس نزند در سبوي من
فرق مرا تو مسح بكش با اشاره‌اي
مگذار ناتمام بماند وضوي من!
سيد مهدي موسوي
باغها در خويش مي‌خواهند مدفونم كنند
تا درختان هم چو ياران پنجه در خونم كنند
كاش در باغ زمين هم ميوه ممنوعه بود
بلكه آدمها از اين ويرانه بيرونم كنند
عشق ناياب است ديگر گرچه ليلي‌هاي شهر
با فريب رنگ مي‌خواهند مجنونم كنند
بگذر از خير حسابم با كرام الكاتبين
امر كن فكري به حال زار اكنونم كنند
گوشه ويرانه‌ام امشب درختي سبز شد
باغ‌ها در خويش مي‌خواهند مدفونم كنند
سيد صابر موسوي