تبليغاتX
قبسات
یکشنبه 26 آبان1387
الهه ناز!
                                                       

دختركم چندروزي است كه مهد قرآن مي‌رود. سوره "ناز" را حفظ كرده است!
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاز
مَلِكِ النَّاز
إِلَهِ النَّاز !
... .
یکشنبه 26 آبان1387
گل شام

وقتي در "كفر مهتاب" از سياهي و تاريكي نوشتم حدس مي‌زدم برخي ازدوستان متعجب شوند و پرسان! به خصوص ستاريان عزيز كه ظاهرا با قرآن انس دارد. خيلي سعي كردم چيزي بنويسم و توضيحي بدهم كه اين وضعيت عجيب را توصيف كند. ديدم بيدل دهلوي چقدر اين مضمون را زيبا و گويا شرح كرده است:  

از چمن تا انجمن ، جوش بهار رحمت است 
دیده هر جا باز می گردد دچار رحمت است
خواه ظلمت کن تصور ،خواه نور، آگاه باش!            
 آنچه اندیشی ، نهان و آشکار رحمت است
قدردان غفلت خود گر نباشی جرم کیست؟          
 آنچه عصیان خوانده ای آیینه دار رحمت است
سبحه ای دیگر به ذکر مغفرت در کار نیست          
تانفس باقی‌ست ،هستی درشمار رحمت است
وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید         
تا کجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است
شام اگر گل کرد ، بیدل ! پرده دار عیب ماست      
صبح اگر خندید ، در تجدید کار رحمت است

 من با ابيات دوم و سوم و پنجم و ششم كار دارم.
۲ـ در نيمه تاريك دانايي هستي يا نيمه روشن فرقي نمي‌كند. اگر "ديده‌ور" باشي هر چه بيانديشي رحمت است. 
۳ـ حتي بايد قدردان غفلت هم باشي! غفلت و عصيان باز هم رحمت را آيينه داري مي‌كنند.
۵ـ ما همه شكار رحمتيم، هر چند در دشت معاصي و گناه و سياهي وحشي‌وار رميده باشيم!
۶ـ اين بيت آخر كه ديگر از عجايب نكته سنجي و حكمت است:
اولا سياهي و شام را به "گل" تشبيه مي‌كند و اين تشبيه ابعد را ، شورمندانه مي‌گويم كه در شعر هيچ شاعري نمي توان سراغ گرفت.
ثانيا براي من طنين وجودي و اگزيستانس دارد. شب اگر وجود آدمي را در بر بگيرد اين حسن را دارد كه درد مي زايد و دردمندي‌اش، عيوب روزمرگي و جهالت و بي‌دردي را از انسان دور مي‌كند و براي مرتبه وجودي ما انسانها خود مجدد نور است. كفر شب مهتاب مي‌زايد ... . 
ديگر نمي‌دانم. نمي‌دانم چطور تاريكي و روشنايي در من جمع شده!
ندانم‌هاي بسيار است ليكن من نمي‌دانم... .

جمعه 24 آبان1387
خودت‌ آموختيم‌ مهر و خودت‌ سوختيم‌ !
                                                           

امروز روز درگذشت علامه شهير، محمدحسين طباطبايي، است. من هر وقت اين عكس او را مي‌بينم  جدا از اينكه ياد "مجسمه تفكر"  آگوست رودن مي‌افتم! ياد مطالبي مي افتم كه سالها قبل در كتاب "مهر تابان" يادنامه اين فيلسوف و عارف بزرگ خواندم به خصوص مطالبي كه از احوالات روحي او در سالهاي آخر عمر شريفش حكايت مي كرد. اهميت علم نزد او چنان بود كه بر ۱۰ سال گذران عمر به اجبار در شغل كشاورزي تاسف مي‌خورد!

غزلي از ايشان:
مِهر خوبان‌ دل‌ و دين‌ از همه‌ بي‌پروا برد                           رُخ‌ شَطرنج‌ نبرد آنچه‌ رخ‌ زيبا برد
تو مپندار كه‌ مجنون‌ سرِ خود مجنون‌ گشت         ‌ از سَمَك‌ تا به‌ سِماكش‌ كشش‌ ليلَي‌ برد
من‌ به‌ سرچشمۀ خورشيد نه‌ خود بردم‌ راه‌                      ذرّه‌اي‌ بودم‌ و مِهر تو مرا بالا برد
من‌ خَسي‌ بی‌سر و پايم‌ كه‌ به‌ سيل‌ افتادم‌                 او كه‌ ميرفت‌ مرا هم‌ به‌ دل‌ دريا برد
جام‌ صَهبا ز كجا بود مگر دست‌ كه‌ بود                         كه‌ درين‌ بزم‌ بگرديد و دل‌ شيدا برد
خم‌ ابروي‌ تو بود و كف‌ مينوي‌ تو بود                     كه‌ بيك‌ جلوه‌ ز من‌ نام‌ و نشان‌ يكجا برد
خودت‌ آموختيم‌ مهر و خودت‌ سوختيم‌                           با برافروخته‌ روئي‌ كه‌ قرار از ما برد
‌ همه‌ ياران‌ به‌ سر راه‌ تو بوديم‌ ولي                        ‌       خم‌ ابروت‌ مرا ديد و ز من‌ يَغما برد
همه‌ دل‌ باخته‌ بوديم‌ و هراسان‌ كه‌ غمت‌                 همه‌ را پشت‌ سر انداخت‌ مرا تنها برد!

علامه هم ظاهري لطيف داشت هم باطني شريف. به اعتقاد او عقل و قلب و شرع از يك حقيقت حكايت مي‌كنند. همين امر آراي وی را بارزتر از ساير آراي مشهور و متعارف در سنت شيعي مي‌كرد. نوع مواجهه او با "بحارالانوار" مرحوم مجلسي گوياي اين امر است. يكي از تاسف‌‌هاي ما شيعيان بايد انصراف علامه از تعليقه‌هاي انتقادي باشد كه قصد كرده بود بر اين اثر بزرگ بنويسد و به دليل پاره‌اي كژ انديشي‌ها منصرف شد.
علامه صاحب "بحارالانوار" را مي‌ستود اما معتقد بود مجلسي برخلاف ساير متكلمان شيعي نظير شيخ مفيد و علامه حلي و غيره به دليل عدم آشنايي با علوم عقلي، پاره‌اي اشتباهات در اثر او  راه يافته و بنابراين‌ مقرر شد در بحارالانواري‌ كه‌ طبع‌ جديد مي‌شود، ايشان‌ هر جا كه‌ نياز است، تعليقه‌ بنويسد.  علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسيني طهراني مولف يادنامه مهرتابان اين موضوع را چنين شرح مي‌دهد:
اين‌ امر عملي‌ شد. و ايشان‌ تا جلد ششم‌ از طبع‌ جديد را تعليقه‌ نوشتند، ليكن‌ به‌ لحاظ‌ يكي‌ دو تعليقه‌اي‌ كه‌ صريحاً در آنجا نظر علاّمۀ مجلسي‌ را ردّ كردند، اين‌ امر براي‌ طبقه‌اي‌ كه‌ تا اين‌ اندازه‌ حاضر نبودند نظريّات‌ مجلسي‌ مورد ايراد واقع‌ شود خوشايند نشد؛ و متصدّي‌ و مباشر طبع‌، بنا به‌ الزامات‌ خارجيّه‌، از ايشان‌ تقاضا كرد كه‌ در بعضي‌ از مواضع‌ قدري‌ كوتاه‌تر بنويسند؛ و از بعضي‌ از ايرادات‌ صرف‌ نظر كنند. علاّمه‌ حاضر نشدند؛ و فرمودند: در مكتب‌ شيعه‌ ارزش‌ جعفر بن‌ محمّد الصّادق‌ از علاّمۀ مجلسي‌ بيشتر است‌؛ و زمانيكه‌ دائر شود بجهت‌ بيانات‌ و شروح‌ علاّمۀ مجلسي‌، ايراد عقلي‌ و علمي‌ بر حضرات‌ معصومين‌ عليهم‌ السّلام‌ وارد گردد، ما حاضر نيستيم‌ آن‌ حضرات‌ را به‌ مجلسي‌ بفروشيم‌. و من‌ از آنچه‌ بنظر خود در مواضع‌ مقرّر، لازم‌ مي‌دانم‌ بنويسم‌؛ يك‌ كلمه‌ كم‌ نخواهم‌ كرد!
چهارشنبه 22 آبان1387
ديالكتيك عقل، عشق، نفرت!
"...دانشمندان امروزه به این نتیجه رسیده‌اند که میان عشق و نفرت تقریباً فاصله‌ای نیست. ...به نظر می رسد که یک تفاوت اصلی میان عشق و نفرت در این واقعیت قرار داد که بخش های بزرگی از قشر مخ در مغز ـ که با داوری و استدلال سروکار دارد ـ طی دوره عاشقانه از فعالیت می افتد، حال آن که در حالت های احساس نفرت فقط بخش کوچکی از آن کارکرد خود را از دست می دهد..."!. اينجا
 اين دست تحقيقات فيزيكي ـ روانشناختي يا روانپزشكي در مقوله‌‌هاي "وجودي" واقعا مضحک هستند، مطالعاتي كه در پی يافتن "مكان" عشق و عقل و خشم و نفرت و الخ، در غده خاكستري درون سر يا درون رشته‌هاي عصبي هستند، اما در هر صورت اين جملات به عنوان يكي از آخرين نتايجي كه دانشمندان اين رشته‌ها به آن دست يافته‌اند، يك معناي ويژه هم براي من دارد و آن قدرت بالقوه عقل براي "توحش" و "استيلا" است. همان مضموني كه متفكران و جامعه شناساني چون فوكو و انديشمندان مكتب فرانكفورت( آدورنو و هوركهايمرو ماركوزه)، عمري را بر سر اثبات آن گذاردند.
تصورش را بكنيد چقدر خطرناك است، احساس نفرتي كه مستظهر به عقل باشد، عقل چاره‌ساز و ابزارساز،‌ عقلي كه خادم "طبع" است. تعريف عميق و فلسفي ليبراليسم چيزي جز اين نيست: ارج نهادن بر طبع خواهنده و عقل برآورنده؛ فارغ از هر گونه داوري ارزشي درباره اين خواستهاي طبع. اتفاقي نيست رشد روز افزون توليد سلاحهاي كشتار جمعي و سوداگري آن در اين دوران غلبه عقل ابزاري.
حالا اين يكي را بخوانيد:
"...مشهورترین ماده شیمیایی مربوط به عشق همان فنیل اتیل آمین ( phenylethylamine ) یا PEA است، نوعی آمین که به طور طبیعی در مغز تولید می شود.این همان ماده ای است که احساساتی همچون پرواز کردن در آسمان و بر فراز جهان بودن ناشی از کشش به سوی معشوق را در شما پدید می آورد و همان که انرژی لازم برای پیاده روی های طولانی ، بیدار ماندن تا صبح و صحبت های های تلفنی را تامین می کند.بعضی از مواد غذایی مانند شکلات دارای مقادیر زیادی از این ماده هستند. شاید به همین دلیل باشد که شکلات هدیه مناسبی برای روز والنتاين..." !
نتيجه گيري با خودتان.

جمعه 17 آبان1387
طبيعت و شهروندي


ديدم يك وبلاگ محيط زيستي درباره توقيف "شهروند" اين عكس را گذاشته و گفته باور به اين عكس مانع از  چنين اقداماتي مي‌شود. خوشم آمد!
پيام اين عكس در هر نوع فلسفه سياستي صادق است.  چه مانند "هابز" حكومت را  "لوياتان"(اژدهايي) بدانيم كه براي "امنيت" جامعه، گريزي از تن دادن به سلطه‌اش نيست و چه حكومت را چون غزالي نيكو روي(مانند اين عكس) برآمده از اقتدار انسانهايی صالح بدانيم.  حتي بي‌دولتي آنارشيستي نيز از اين كاركرد طبيعت‌مدار در جامعه انساني تهي نيست... .  
  
                        
شنبه 11 آبان1387
گريز


مي‌گريزم تا رگم جنبان بود
كي گريز از خويشتن آسان بود؟
آنک از غیری بود او را فرار
چون ازو ببرید گیرد او قرار
من که خصمم هم منم اندر گریز
تا ابد کار من آمد خیزخیز
چهارشنبه 8 آبان1387
تحليلش كن!
هيچ فكر كرده‌ايد اگر يك فيلسوف تحليلي به يك گدا برخورد كند،
چه اتفاقي مي‌افتد؟
ــ اگر مرد باشد و جوان و سالم هيچ كمكي نمي‌كنم.
اگر مرد باشد و جوان و معلول:
الف- ‌اگر معلول زمينگير باشد كمك مي‌كنم
ب- اگر امكان استفاده از تواناييهايش را داشته باشد كمك نمي‌كنم.
اگر پيرمرد باشد و سالم، كمك نمي‌كنم
اگر پيرمرد باشد و زمينگير، كمك مي‌كنم
....................
ــ اگر زن باشد و جوان و سالم هيچ كمكي نمي‌كنم
اگر زن باشد و جوان و معلول:
الف- ‌اگر معلول زمينگير باشد كمك مي‌كنم
ب-اگر امكان استفاده از تواناييهايش را داشته باشد، كمك نمي‌كنم
اگر پيرزن باشد و سالم، مردد مي‌شوم كمك كنم يا نه؟
اگر پيرزن باشد و معلول ترديد نمي‌كنم در كمك
........................
ــ اگر پسربچه يا دختربچه باشد نه تنها كمك نمي‌كنم، يك منبر هم مي روم كه پسرم/ دخترم اين كارت كار خوبي نيست. اگر نشاني، چيزي داشته باشم سراغ والدين يا خواهر و برادرهايشان هم مي‌روم يا سراغ آن باندي كه از آنها استفاده مي‌كنند، همان انگلهاي جامعه!!. درست مثل قرص نيكلو زامايد!
.....................
اگر دستفروشي را بهانه كند و براي يك جنس كوچك هزار تومان بخواهد، باز فرق مي‌كند!
ــ اگر مرد باشد و جوان و سالم هيچ چيزي از او نمي‌خرم، چيزي هم بارش مي كنم!
اگر مرد باشد و جوان و معلول:
الف- ‌اگر معلول زمينگير باشد مي‌خرم
ب- اگر امكان استفاده از تواناييهايش را داشته باشد،به قيمتش مي‌خرم.
اگر زن باشد و جوان و سالم فرار مي‌كنم! چون نمي‌دانم اطرافياني كه مرا مي‌‌ببينند دارم چانه مي‌زنم با خانمي كه پول در دست دارد چه فكري مي كنند؟! 
اگر زن باشد و جوان و معلول:
الف- ‌اگر معلول زمينگير باشد، مي‌خرم به هر قيمتي كه بگويد، لبخندي هم مي‌زنم اما به گونه‌اي كه بفهمد، فهميده‌ام كه دارد از اين موقعيتش سو‌ استفاده مي‌كند!
ب-اگر امكان استفاده از تواناييهايش را داشته باشد، به قيمتش مي‌خرم.
...........................
ــ اگر موزيسين باشد! ؛ اول خوب گوش مي‌دهم ببينم چه مي‌زند/ مي‌خواند؟ دقت مي‌كنم كه خارج از دستگاه/ نت است يا نه.
اگر نه آنگاه سكه يا اسكناسي را در كاسه‌اش مي‌اندازم. بعد ادامه‌اش را خودم مي خوانم/ مي‌نوازم با سوت يا دهان!  پس، گدايي در كار نبوده! مرد و زن بودن يا كودك و پير بودن فرقي نمي‌كند، اگر ماهرانه اجرا شود ، اگر نه ، آنگاه تمام موارد فوق مانند حالتي كه طرف موزيسين نيست صادق است! 
.............................
اما اگر كسي كه گدايي مي‌كند بچه‌اي معلول و زمينگير باشد باكله‌اي بزرگ و بي‌مو، دندانهايي كج و كوله كه آب از دهانش سرازير شده و ...، چه اتفاقي مي‌افتد؟
فيلسوف ما: چرا؟...
او بعد از چند روز درگيري با خود ياد ويتگنشتاين دوم و كي‌يركه‌گارد و ياسپرس و هايدگر و ... مي‌افتد و رسما اعلام مي‌كند كه ديگر به فلسفه تحليلي اعتقادي ندارد و به جرگه فلاسفه اگزيستانس پيوسته است!

 

سه شنبه 7 آبان1387
زخم قيصر از چپ و راست
                                                                 
                                                                                                            

به ســـــر مـــوی دوســــت دل بسـتــم      رفـــت عمـــــر و هــنـــوز پــابـسـتـم 
کـــم مــا گیـــر و عـــــذر مـــــا بپــذیـــر       بیـش از ایـن بــر نیــــامـد از دسـتـم
بیش از این خواستـــم ولـی چه کنـم؟      چــه کـنــم؟ چـــون نمـی توانســتـم
مــگـــر ایــن چـنـــــــد روزه دریـــــــابــم      چــلــه تــا در نـــرفـتـــه از شــســتـم
تـــو بـه فـکــر منــی همیــشه و مـــن       تـا بـه تـــــو فکــر می کنـم٬ هـستــم
دیــگــران گــــر ز بیـخـــــودی مســتنــد      من از این خود٬ از این خودی مـستم
رو بـه ســوی تــــو مسـتقیـــــم٬ دلـــم      ایــن طـــرف٬ آن طــرف نــدانســـتــم
جز همین زخم خوردن از چپ و راست      زیــن طـرفــها چــه طــرف بــربــستم؟
جـرمــم ایــن بـــود: مـن خــودم بـودم!      جرمم این است: من خودم هستم!

اين هم دسته گلي دماغ پرور از اشعار ديگر اين شاعر محبوب:
 

دستور زبان عشق، اگر دل دليل است، غزل دلتنگي، فال نيك، هنگام رسيدن
روز مبادا، اتفاق، درد واره‌ها، حسرت هميشگي، نان ماشيني، سفر ايستگاه
از اين

شنبه 4 آبان1387
آن


"... من در یک لحظه (لحظه‌ غرق شدن پدر در دریا) دریافتم که انسان کوچک است و زندگی در آنی پایان می‌یابد".
ماری مادلن سنکن - که به خواهر امانوئل معروف بود -  و یکی از شخصیت‌های شناخته‌شده در زمینه فعالیت‌های خداپسندانه به شمار مي‌رفت،  در آستانه‌ ۱۰۰ سالگی درگذشت.
او آن "لحظه" را آنقدر پاسباني كرد تا در وجودش جاودانه شد. همان "لحظه" او را در اوج جواني به صومعه كشاند و حتي در سن ۶۲ سالگي با زباله‌نشينهاي قاهره همخانه‌اش کرد. او لحظه‌اش را در اين زباله‌ها غني‌تر و رنگين‌تر كرد!
 ما در كدام لحظه هستيم؟ اصلا لحظه‌اي داريم؟!
بنده طلعت آنم كه آني دارد!
چهارشنبه 1 آبان1387
هم نوح ما هم موسي و عيسي ما
من (يكي از ياران امام صادق عليه السلام) همراه گروهی از یارانم به محضر امام صادق علیه السلام مشرف شدیم. و دیدیم که آن بزرگوار بر زمین نشسته و همچون مادر فرزند مرده شیدایی جگر سوخته ای می گرید و صورتش از اندوه دگر گون شده و چشمانش اشکبار است و چنین زمزمه می‌کند:
ای آقای من! غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده و بسترم را بر من تنگ ساخته و آرامش را از قلبم سلب نموده ...
 چون امام صادق علیه السلام را در چنین حالی دیدیم پنداشتیم مکروهی کوبنده یا مصیبتی از مصائب روزگار بر وی نازل شده است.
گفتیم ای فرزند بهترین خلایق! چشمانت گریان مباد از چه حادثه ای اشکتان روان گشته است؟
و کدام حالتی است که شما را به ماتم واداشته است؟
امام نفس عمیقی کشید و فرمود: وای بر شما صبح امروز در کتاب جفر می نگریستم و آن کتابی است مشتمل بر علم بلایا و مصائب عظیم و علم ماکان و مایکون تا روز قیامت. همان کتابی که خدای تعالی آن را به محمد صلی الله علیه و آله و ائمه پس از او اختصاص داده است.
در آن کتاب خواندم میلاد قائم ما و غیبتش و تاخیر کردن و طول عمرش امتحان مومنان در آن زمان و پیدایش شک و تردید در قلب های آنها به واسطه ی طول غیبت و نیز مرتد شدن مردم از دینشان که خدای تعالی فرموده است: و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه
 پس از آنکه به این مباحث نگریستم رقتی مرا فرا گرفت و اندوه بر من مستولی شد.
ما گفتیم: ای فرزند رسول خدا به ما تفضل نما و مقداری از آن را برایمان بازگو فرما.
فرمود: خداوند تعالی در قائم ما سه خصلت جاری ساخته که آن خصلت ها در سه تن از پیامبران نیز جاری بوده است: تولدش را چون تولد موسی علیه السلام. غیبتش را چون عیسی و تاخیر کردنش را همچون تاخیر نوح مقدر کرده است.