وقتي در "كفر مهتاب" از سياهي و تاريكي نوشتم حدس ميزدم برخي ازدوستان متعجب شوند و پرسان! به خصوص ستاريان عزيز كه ظاهرا با قرآن انس دارد. خيلي سعي كردم چيزي بنويسم و توضيحي بدهم كه اين وضعيت عجيب را توصيف كند. ديدم بيدل دهلوي چقدر اين مضمون را زيبا و گويا شرح كرده است:
از چمن تا انجمن ، جوش بهار رحمت است
دیده هر جا باز می گردد دچار رحمت است
خواه ظلمت کن تصور ،خواه نور، آگاه باش!
آنچه اندیشی ، نهان و آشکار رحمت است
قدردان غفلت خود گر نباشی جرم کیست؟
آنچه عصیان خوانده ای آیینه دار رحمت است
سبحه ای دیگر به ذکر مغفرت در کار نیست
تانفس باقیست ،هستی درشمار رحمت است
وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید
تا کجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است
شام اگر گل کرد ، بیدل ! پرده دار عیب ماست
صبح اگر خندید ، در تجدید کار رحمت است
من با ابيات دوم و سوم و پنجم و ششم كار دارم.
۲ـ در نيمه تاريك دانايي هستي يا نيمه روشن فرقي نميكند. اگر "ديدهور" باشي هر چه بيانديشي رحمت است.
۳ـ حتي بايد قدردان غفلت هم باشي! غفلت و عصيان باز هم رحمت را آيينه داري ميكنند.
۵ـ ما همه شكار رحمتيم، هر چند در دشت معاصي و گناه و سياهي وحشيوار رميده باشيم!
۶ـ اين بيت آخر كه ديگر از عجايب نكته سنجي و حكمت است:
اولا سياهي و شام را به "گل" تشبيه ميكند و اين تشبيه ابعد را ، شورمندانه ميگويم كه در شعر هيچ شاعري نمي توان سراغ گرفت.
ثانيا براي من طنين وجودي و اگزيستانس دارد. شب اگر وجود آدمي را در بر بگيرد اين حسن را دارد كه درد مي زايد و دردمندياش، عيوب روزمرگي و جهالت و بيدردي را از انسان دور ميكند و براي مرتبه وجودي ما انسانها خود مجدد نور است. كفر شب مهتاب ميزايد ... .
ديگر نميدانم. نميدانم چطور تاريكي و روشنايي در من جمع شده!
ندانمهاي بسيار است ليكن من نميدانم... .
"...دانشمندان امروزه به این نتیجه رسیدهاند که میان عشق و نفرت تقریباً فاصلهای نیست. ...به نظر می رسد که یک تفاوت اصلی میان عشق و نفرت در این واقعیت قرار داد که بخش های بزرگی از قشر مخ در مغز ـ که با داوری و استدلال سروکار دارد ـ طی دوره عاشقانه از فعالیت می افتد، حال آن که در حالت های احساس نفرت فقط بخش کوچکی از آن کارکرد خود را از دست می دهد..."!. اينجا


به ســـــر مـــوی دوســــت دل بسـتــم رفـــت عمـــــر و هــنـــوز پــابـسـتـم
کـــم مــا گیـــر و عـــــذر مـــــا بپــذیـــر بیـش از ایـن بــر نیــــامـد از دسـتـم
بیش از این خواستـــم ولـی چه کنـم؟ چــه کـنــم؟ چـــون نمـی توانســتـم
مــگـــر ایــن چـنـــــــد روزه دریـــــــابــم چــلــه تــا در نـــرفـتـــه از شــســتـم
تـــو بـه فـکــر منــی همیــشه و مـــن تـا بـه تـــــو فکــر می کنـم٬ هـستــم
دیــگــران گــــر ز بیـخـــــودی مســتنــد من از این خود٬ از این خودی مـستم
رو بـه ســوی تــــو مسـتقیـــــم٬ دلـــم ایــن طـــرف٬ آن طــرف نــدانســـتــم
جز همین زخم خوردن از چپ و راست زیــن طـرفــها چــه طــرف بــربــستم؟
جـرمــم ایــن بـــود: مـن خــودم بـودم! جرمم این است: من خودم هستم!
اين هم دسته گلي دماغ پرور از اشعار ديگر اين شاعر محبوب:
دستور زبان عشق، اگر دل دليل است، غزل دلتنگي، فال نيك، هنگام رسيدن
روز مبادا، اتفاق، درد وارهها، حسرت هميشگي، نان ماشيني، سفر ايستگاه
از اين
