تبليغاتX
قبسات
چهارشنبه 27 شهریور1387
شمع شبهای دژم...



















































ديده بگشا ای به شهد مرگ نوشينت رضا، ديده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا،ديده بگشا ای پس از سوء القضا حسن القضا،ديده بگشا از کرم رنجور دردستان علی، بحر مرواريد غم گنجور مردستان علی/  ديده بگشا رنج انسان بين و سيل اشک و آه، کبر پستان بين و جام جهل و فرجام گناه، تير و ترکش خون و آتش خشم سرکش بيم چاه، ديده بگشا بر ستم در اين فريبستان علی،شمع شبهای دژم ماه غريبستان علی/ ديده بگشا نقش انسان ماند با جام تهی، سوخت لاله مرد ليلی خشک شد سرو سهی، زآگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی، ديده بگشا ای صنم ای ساقی مستان علی، تيره شد از بيش و کم آينه هستان علی!

چهارشنبه 27 شهریور1387
شب‌هاي روشن

شبهاي هاي‌هاي و هو هو فرا رسيد. روزهاي هاي‌وهوی را پاياني هست؟. 
دلم هواي شبهاي " هيئت محبان اهل بيت" را كرده است. مثل بيگانه‌ها به جمعشان مي‌رفتم، با صورت تيغ زده و لباس روشن اتو كشيده و آستين كوتاه. اما با چشمان نمناك و حس آشنايي بر مي‌گشتم! .
 سعيد، ابراهيم(خدايش رحمت كند) ، مصطفي، قهرمان، مسعود، حسن، محمود... و شيخ مرتضي  روحاني جوان اهل ذوق. شيخ شاگرد " فاطمي‌نيا" بود و مثل اغلب ما همزبان او و گاهي به مزاح و تحبيب صداي استاد را تقليد مي‌كرد و ما غرق بهجت و سرور مي‌شديم! چه بحث‌ها كه آخر هيئت در نمي گرفت. درباره شعر و سينما و موسيقي و عرفان و  مخالف خوان هميشه من بودم!.
شيخ مي دانست كه نااهل تر از بقيه ‌هستم. اما نمي‌دانم چرا خوش مي‌داشت بيشتر سر به سر من بگذارد! آن موقع‌ها کمتر جوانی نيم پالتو مي‌پوشيد. يك بار زمستان كه مرا ديد چقدر تعريف كرد كه چه لباسی، خيلي حال كردم! و شروع كرد به دادن تاريخچه پالتو كه اين نوع لباس بلند در واقع در دوران اوج تمدن اسلامي به اروپا رفته و  در دانشگاههاي آنجا تا همين امروز هم پوشیدنش سنت فارغ‌التحصيلي است! اين بخش دومش را البته از شريعتي نقل مي كرد.
شب‌هاي قدر را توصيه مي‌كرد پاي مجالس استادش بنشينيم و من هم همين كار را مي‌كردم. فاطمي‌نيا آن موقع‌ها مهديه احيا مي گرفت و چقدر مختصر و سبك.  هنوز هم وقتي از راديو يا تلويزيون صدا و تصويرش را می شنوم یا می بينم چشم و گوشم برايش تيز مي‌شود. لهجه شيرين تركي‌اش و تسلطش بر علم رجال و كتابشناسي‌ به علاوه شعرداني و  موانستش با علامه طباطبايي استادش و از همه مهمتر  طراوت و تازگي كه در بيان داشت خيلي مرا جذب مي كرد. شعر كه مي‌خواند به خصوص عربي‌اش را مدهوش كلام و  معنايي مي‌شدم كه تشريح مي‌كرد. به معناي متعارف روضه نمي‌خواند اما عجيب مرا متاثر مي‌كرد. از همين دوران بود كه مسلح شدم! مسلح به گريه‌ و بكا. تمام حجت مسلماني من بكاست و من اين را از آن شبها دارم. چند سالي بود كه اسلحه‌ام زنگ زده بود! اما چند ماهي هست كه مجهزش كرده‌ام.
گريه از مردم هوشيار خلايق نپسندند      شده‌ام مست که تا قطره اشکی بفشانم!
اين سلاح با من است هر جا كه بروم و در هر كجاي دنيا كه باشم. حصن حصين من است،‌ ثروت من است.
يادم نيست در آن شبهاي قدر از خدا چه مي‌خواستم؟ اصلا چيزي مي‌خواستم يا نه؟ اما شب‌هاي قدر امسال خوب مي‌دانم كه چه بايد بخواهم و چطور؟ مثل يونس در دل تاريك ماهي.
 شب خانه روشن مي‌شود چون ياد نامت مي کنم!
دوشنبه 25 شهریور1387
اندوه
هروقت كلمه اندوه را مي‌شنوم دودي را مي بينم كه از دهان گوينده اين كلمه بر مي آيد و به آسمان مي‌رود. سياهي شهرهاي بزرگ به گمانم  از اين دود است!
یکشنبه 24 شهریور1387
رد خون بر سفيدي برف
  
چند وقت پیش که"پرندگان" هيچكاك را براي چندمين بار مي‌ديدم به اين فكر مي كردم كه اين نابغه سينما، این مرد چاق بد قیافه، چه استعداد عجيبي در شناخت زنان داشت! نمي‌دانم كجا مي‌خواندم كه در گفت‌گويي دليل استفاده از زنان بلوند را در فيلمهايش و به طور كلي جذابيت اين زنان را به "رد خون بر  سفيدي برف" تشبيه كرده بود كه بسيار جلب توجه مي‌كند و به خوبي ديده مي شود!
او "تيپي هدرن" را به عنوان نمونه كاملي از اين دسته از زنان كشف كرد و در پرندگان براي نخستين بار جلو دوربين خود برد و در چند فيلم ديگر نيز از او استفاده كرد. زنان بلوند در فيلمهاي او نماد معصوميت و شکنندگی هستند از جمله پرندگان، مارني، سرگيجه  و حرف ميم را به نشانه مرگ بگير.
 به نظر من در هيچ فيلمي به اندازه فيلمهاي هيچكاك زنان حضوري چنين عميق و تاثير گذار در ذهن مخاطب ندارند. تصويرسازي ذهني از زن غربي در سينما تا حد زيادي متاثر از نگاه او به زنان است. نگاهي كه تا امروز و در ساخت عروسك‌هاي "باربي" هم مي توان ردش را گرفت! آميزه‌اي از درخشندگي، دلربايي،فريبندگي و معصوميت ذاتي كه محور اصلي جلب تماشاگر است. هر چند اين ويژگي طي دهه هاي گذشته در برخی فيلمهايي هاليوود بر باد رفته و جاي آن را وقاحت و پرده‌دري گرفته  است.
جمعه 22 شهریور1387
قطره محال‌انديش!

توصيف يك ژورناليست ذوق زده از ماجراي «شبیه سازی انفجار بزرگ کیهانی»:
«... بشر گامي بزرگ برداشت برای نزدیک شدن به پاسخ مادر. پاسخ به سئوالی ازلی. از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود... . چندان که خبر رسید ذره در تونل به گردش افتاد، انگار هر که و از هر کجا، بگو هر گوشه تاریخ دانائی به تماشا زنده شده، این جا نه به تائید نظر حل معما می کنند، نه عارف از پرتو می راز نهانی می داند، بلکه علم و تجربه است و گروهی دانشمندان ساده پیراهن از شلوار جین به در آمده، با کفشی راحتی، نه تبختری علمی در آن ها، و نه قائل به فضلیتی برای خود...» .
جناب آقاي "بهنود" گاهي اوقات بد نيست، سياست را كنار بگذارند (اگر که واقعا وارد اين عالم شده باشند) و براي يك بارهم كه شده به امثال دكتر سروش به عنوان يك معلم فلسفه و عرفان بنگرند و حداقل كتاب «علم چيست؟، فلسفه چيست؟» او را بخوانند تا بدانند كه مقام علم چيست و مقام فلسفه و عرفان كدام؟
اين دانشمندان جين پوش قرار نيست «معماي هستي» را پاسخ دهند و واقعيت قصوي را معلوم كنند! . آنها تنها مي‌خواهند بدانند اين جهان(جهان ماده) «چگونه» به وجود آمده است نه اينكه «چرا» پديد آمده؟
 گيريم كه فرضيه انفجار بزرگ در مقياس تجربي با اين آزمايش تاييد شد ( توجه كنيد كه بيگ بنگ يا انفجار بزرگ مانند بسياري ديگر از يافته‌هاي علمي يك فرضيه‌ است كه تا وقتي ابطال نشده و در صورت موفقيت در آزمايشات به طور موقت پذيرفته مي شود نه مطلق) در اين صورت هم عاجز از حل معماست. معماي علمي با معماي فلسفي فرق مي كند. حل معماي علمي به معناي حل معماي وجود نيست.
ساليان سال است كه در غرب عالمان تجربي و فيزيكدانان با تمام عظمت علمي كه به دست آورده‌اند، مدعيات خود را محدود به پرسشهايي كرده‌اند كه پاسخ آنها به قدر طاقت و فهم بشري است. اين دانشمندان جين پوش چنانكه جناب بهنود نیز می گویند متواضع تر از آنند كه چنين سودايي بپرورند. ماييم كه بر سر سوداي خام خود هستيم!
خیال حوصله بحر می​پزد هیهات   چه​هاست در سر این قطره محال اندیش

سه شنبه 19 شهریور1387
عاشقانه مشيري



يك عاشقانه زيبا از فريدون مشيري با صداي همايون شجريان.
 تصنيف از آلبوم "باستاره‌ها" ساخته "محمد جواد ضرابيان" در دستگاه همايون که با رنگ‌آميزي صوتي فوق‌العاده‌اي همراه است. همراهي "تار" و "قانون" رنگ ويژ‌ه‌اي به تنظيم این اثر داده‌ است .
http://www.youmahal.com/g.htm?id=23208

تـــو کـیـسـتـی؟ کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه؟
چـــه کـــرد بــا دل مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن،آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو
دوشنبه 18 شهریور1387
کودک درون
 
از روح مجرد: يادنامه عارف كامل مرحوم حاج سيد‌هاشم حداد

آقای حداد می فرمودند: چقدر من از کلام رسول خدا خوشحال می شوم و هر وقت یاد آن می کنم حالت ابتهاج و مسرت به من دست می دهد ، آنجا که فرموده است :« من پنج کار اطفال را دوست دارم : اول آنکه پیوسته گریانند ، دوم آنکه بر سر خاک گِرد می آیند ، سوم آنکه بدون حقد و کینه با هم دعوا می کنند ، چهارم آنکه برای فردا چیزی را ذخیره نمی نمایند ، پنجم آنکه خانه می سازند و سپس آنرا به دست خودشان خراب می کنند . »
مراد آنست که : اطفال چون به فطرت نزدیکترند ، یعنی به توحید نزدیکترند ، أنانیت پوچ و استکبار واهی و شخصیت مجازی در میانشان نیست . فلهذا چون خنده غفلت انگیز  و عمارتهای بهجت آمیز  و کینه های بی اساس اما ریشه دار و ذخیره کردن اموال و انباشتن بر اساس وَهم و پندار و اتکای به دنیا و دلبستگی بدان ، در میان ایشان وجود ندارد. یعنی همه بالفطره اهل توحید می باشند و فنای آنان در خدا فطرتا بیشتر است ، بیشتر مورد علاقه پیامبر می باشند .اما همین که به غرور جوانی و به کهولت و دوران کهنسالی و پیری می رسند و غرور شهوت و غضب و أوهام و اعتباریات دامنگیرشان می گردد و حب مال و جاه و اعتبار در زمان پیری مغزشان را پر می کند ، همه آن غرائز پاک و فطرت سالم و دست نخورده را از دست می دهند ، و به باطل در برابر حق عشق می ورزند ، و عمر و حیات و سرمایه علم و قدرت و امن و امان را به مُفت بلکه به منهای فائده و در برابر ضررهای هنگفت می فروشند و مبادله می کنند .
و این موجب بُعد و دوری از رحمت خداست که ایشان را از وادی محبت دور می کند .

اين هم نمونه اشعار اين مرد بزرگ

روزى كه شود اِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ
و آنگه كه شود اِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ
من دامن تو بگيرم اندر سُئِلَتْ
گويم صنما! بِاَىِّ ذَنْب قُتِلَتْ؟

*   *   *
عشق تو مرا اَلَسْتُ مِنْكُمْ بِبَعيد
هجر تو مرا اِنَّ عذابى لَشَديد
بر كنج لبت نوشته يُحْيى و يُميت
مَنْ ماتَ مِنَ الْعِشْقِ فَقْدْماتَ شَهيد

یکشنبه 17 شهریور1387
شکوی الغریب!
 ششمین روز رمضان. دیگر نای شکوه ندارم! بکش مرا به هر سو که می خواهی، چونان اسیری دست و پا بسته، بیفکن مرا به هر ملکی که خواهی، چونان پرکاهی در تندباد حادثه... ! 
هذا مقام البائس الفقیر، هذا مقام الخائف المستجیر، هذا مقام المحزون المکروب، هذا مقام المغموم المهموم، هذا مقام الغریب الغریق، هذا مقام المستوحش الفرق، هذا مقام من لا یجد لذنبه غافرا غیرک،و لا لضعفه مقویا الا انت، و لا لهمه مفرجا سواک.

 

شنبه 16 شهریور1387
مسيحایی

چقدر دلم اين روزها موعظه مي‌خواهد.
هميشه موعظه شنيدن را دوست داشتم. موعظه‌گرانِ اين روزها زباني‌اند و مدعيانند. زماني بود كه دور و برت هميشه بودند كساني كه نفسشان گرم بود و هرگاه سرمايي وجودت را مي‌لرزاند يك نفس مهمانت مي‌كردند و دلت گرم مي‌شد. بعضي حتي با نگاه اين كار را مي‌كردند. و بعضي اصلا نگاه هم نمي‌كردند. تو بودي كه با نگاه به آنها گرم مي‌شدي! چهره‌شان حجت موجه بود، بي هيچ كلمه و سخني. سخن كه مي‌گفتند ديگر آتش مي‌گرفتي!
كاش كسي بود كه با همرهاني چند، ساده و بي پيرايه چون حواريون، چون اصحاب، مقابلش بر خاك مي‌نشستيم و موعظه‌اش را جرعه جرعه سرمي‌كشيديم. بي‌حضور چنين موعظه‌گراني و در زمانه‌اي كه نبي گفت ايمان مردمانش به آتش بر روي كف دست مي‌ماند چه بايد بكنند آدمهاي دل مرده و فسرده‌اي چونان من! .

 
جمعه 15 شهریور1387
خنجر سحر
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری، نــه ز یـــار انـتــظــاری

غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ است
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری!

نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

هوشنگ ابتهاج (سايه)/ همايون شجريان:

http://www.youmahal.com/g.htm?id=23204
چهارشنبه 13 شهریور1387
صبح
چشم بگشا به جهان صبح من آغاز شود!

 

چهارشنبه 13 شهریور1387
غريب در پيراهن
اين چند بيت را از دفتر شعر "گريه‌هاي امپراطور" سروده "فاضل نظري" پسنديدم.

به هر كس دل ببندم بعد از اين خود نيز مي‌دانم
به جز اندوه دل كندن ندارد حاصلي ديگر
طوافم لحظه ديدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فكر دور باطلي ديگر
به دنبال كسي جا مانده از پرواز مي‌گردم
مگر بيدار سازد غافلي را غافلي ديگر!
..........
هر روز جهان است و فرازي و نشيبي
اين نيز نگاهي است به افتادن سيبي
در غلغله جمعي و تنها شده‌اي باز
آن قدر كه در پيرهنت نيز غريبي
آخر چه اميدي به شب و روز جهان است؟
بايد همه عمر خودت را بفريبي
چون قصه آن صخره كه از صحبت دريا
جز سيلي امواج نبرده است نصيبي
آيينه تاريخ تو را درد شكسته است
اما تو نه تاريخ شناسي نه طبيبي!
..............
اگر چه شمعي و از سوختن نپرهيزي
نبينمت كه غريبانه اشك مي‌ريزي
هنوز غصه خود را به خنده پنهان كن
بخند گرچه تو با خنده هم غم انگيزي!

سه شنبه 12 شهریور1387
خارخار ترديد
با توام! ياسر ميردامادي عزيز، تو كه اين روزها در لندن مشغول علم آموزي هستي. چرا دعوت آقاي مازاريان را اجابت كردي و از رمضان نوشتي؟ چرا از«خارخارترديد» گفتي و جانم را با آن زخمي كردي؟
من نشانه‌های او را مي‌بينم، مي‌خوانم ،‌مي‌بويم، ‌مي‌چشم، مي‌شنوم، ‌لمس مي‌كنم. اما تو بگو نشانه‌اي كه از دل او خبر دهد چه كسي خوانده‌است؟
دوشنبه 11 شهریور1387
راه
تهران. 1353. به حكم شناسنامه روز شنبه 35 ساله شدم. هنوز در حال شدنم، چه شوم و كجا برسم خدا داند! .
یکشنبه 10 شهریور1387
روي «ماه» خداوند را ببوس!

مرا بخوان، همچون غريق اندوهگيني كه فريادرسي ندارد!...
مرا نزد بالش خود بجوي تا همانجا بيابي، و با دل پر مهر مرا بخوان ...
.............
اولين کسی که روزه گرفت حضرت آدم (ع) بود که در ماه ۳ روز روزه می گرفت. اما اولين کسی که در كنار روزه در راه خدا جهاد کرد، حضرت ابراهيم (ع) بود و من نمي‌دانم چرا رمضان امسال براي من بوي ابراهيم(ع) را دارد. شايد به خاطر اينكه او را پدر ایمان گفته اند و اگر ايمان نباشد هيچ آداب ديني هم نيست و من نمي‌دانم، حقيقتا نمي‌دانم، ايمان دارم يا نه؟ چون هيچگاه در بوته آزمايشي چون آزمايش ابراهيم قرار نگرفته‌ام! حال ما حکایت این مصرع درخشان حافظ است: چو بيد بر سر ايمان خويش مي‌لرزم! 
ابراهيم دو هزار سال پیش از میلاد، در شهر كوچك "اور = OUR" به دنيا آمد و حدود 4 هزار سال بعد "كي‌يركگارد" فيلسوف دانماركي او را "پدر ايمان" خواند و در وصف موقعيت او گفت: " اگر وقتی سخن می‌گویم نتوانم خودم را بفهمانم سخن نمی‌گویم... ."  چرا كه  "... سخن‌گفتن از این مطلب با کسانی که جز به کلمات علاقه ندارند بیهوده است."
اين سخن از دل ابراهيم خبر مي‌دهد آنگاه كه در خواب از هاتفي مي‌شنود  كه بايد به قتل فرزند دست يازد! و... رنج ايمان آغاز مي‌شود!
او به ما آموخت ایمان سرشار از تناقض‌هاست و ارزش آن هم در تحمل ِ رنج ِ قرارگرفتن در آن‌هاست.
او به ما آموخت ايمان گاهي فراتر از «اخلاق» مي‌رود و در واقع "جهشي" است از ساحت اخلاقي... .
ما هر چه داريم از ابراهيم داريم؛ پدر ايمان. 
روي «ماه» خداوند را به یاد ابراهیم مي‌بوسم! مگر نه اینکه او خلیل الله بود. دوست صمیمی خدا!