
ديده بگشا ای به شهد مرگ نوشينت رضا، ديده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا،ديده بگشا ای پس از سوء القضا حسن القضا،ديده بگشا از کرم رنجور دردستان علی، بحر مرواريد غم گنجور مردستان علی/ ديده بگشا رنج انسان بين و سيل اشک و آه، کبر پستان بين و جام جهل و فرجام گناه، تير و ترکش خون و آتش خشم سرکش بيم چاه، ديده بگشا بر ستم در اين فريبستان علی،شمع شبهای دژم ماه غريبستان علی/ ديده بگشا نقش انسان ماند با جام تهی، سوخت لاله مرد ليلی خشک شد سرو سهی، زآگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی، ديده بگشا ای صنم ای ساقی مستان علی، تيره شد از بيش و کم آينه هستان علی!
توصيف يك ژورناليست ذوق زده از ماجراي «شبیه سازی انفجار بزرگ کیهانی»:
«... بشر گامي بزرگ برداشت برای نزدیک شدن به پاسخ مادر. پاسخ به سئوالی ازلی. از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود... . چندان که خبر رسید ذره در تونل به گردش افتاد، انگار هر که و از هر کجا، بگو هر گوشه تاریخ دانائی به تماشا زنده شده، این جا نه به تائید نظر حل معما می کنند، نه عارف از پرتو می راز نهانی می داند، بلکه علم و تجربه است و گروهی دانشمندان ساده پیراهن از شلوار جین به در آمده، با کفشی راحتی، نه تبختری علمی در آن ها، و نه قائل به فضلیتی برای خود...» .
جناب آقاي "بهنود" گاهي اوقات بد نيست، سياست را كنار بگذارند (اگر که واقعا وارد اين عالم شده باشند) و براي يك بارهم كه شده به امثال دكتر سروش به عنوان يك معلم فلسفه و عرفان بنگرند و حداقل كتاب «علم چيست؟، فلسفه چيست؟» او را بخوانند تا بدانند كه مقام علم چيست و مقام فلسفه و عرفان كدام؟
اين دانشمندان جين پوش قرار نيست «معماي هستي» را پاسخ دهند و واقعيت قصوي را معلوم كنند! . آنها تنها ميخواهند بدانند اين جهان(جهان ماده) «چگونه» به وجود آمده است نه اينكه «چرا» پديد آمده؟
گيريم كه فرضيه انفجار بزرگ در مقياس تجربي با اين آزمايش تاييد شد ( توجه كنيد كه بيگ بنگ يا انفجار بزرگ مانند بسياري ديگر از يافتههاي علمي يك فرضيه است كه تا وقتي ابطال نشده و در صورت موفقيت در آزمايشات به طور موقت پذيرفته مي شود نه مطلق) در اين صورت هم عاجز از حل معماست. معماي علمي با معماي فلسفي فرق مي كند. حل معماي علمي به معناي حل معماي وجود نيست.
ساليان سال است كه در غرب عالمان تجربي و فيزيكدانان با تمام عظمت علمي كه به دست آوردهاند، مدعيات خود را محدود به پرسشهايي كردهاند كه پاسخ آنها به قدر طاقت و فهم بشري است. اين دانشمندان جين پوش چنانكه جناب بهنود نیز می گویند متواضع تر از آنند كه چنين سودايي بپرورند. ماييم كه بر سر سوداي خام خود هستيم!
خیال حوصله بحر میپزد هیهات چههاست در سر این قطره محال اندیش

* * *
عشق تو مرا اَلَسْتُ مِنْكُمْ بِبَعيد
هجر تو مرا اِنَّ عذابى لَشَديد
بر كنج لبت نوشته يُحْيى و يُميت
مَنْ ماتَ مِنَ الْعِشْقِ فَقْدْماتَ شَهيد
چقدر دلم اين روزها موعظه ميخواهد.
هميشه موعظه شنيدن را دوست داشتم. موعظهگرانِ اين روزها زبانياند و مدعيانند. زماني بود كه دور و برت هميشه بودند كساني كه نفسشان گرم بود و هرگاه سرمايي وجودت را ميلرزاند يك نفس مهمانت ميكردند و دلت گرم ميشد. بعضي حتي با نگاه اين كار را ميكردند. و بعضي اصلا نگاه هم نميكردند. تو بودي كه با نگاه به آنها گرم ميشدي! چهرهشان حجت موجه بود، بي هيچ كلمه و سخني. سخن كه ميگفتند ديگر آتش ميگرفتي!
كاش كسي بود كه با همرهاني چند، ساده و بي پيرايه چون حواريون، چون اصحاب، مقابلش بر خاك مينشستيم و موعظهاش را جرعه جرعه سرميكشيديم. بيحضور چنين موعظهگراني و در زمانهاي كه نبي گفت ايمان مردمانش به آتش بر روي كف دست ميماند چه بايد بكنند آدمهاي دل مرده و فسردهاي چونان من! .