
نوشتن از استاد "غلامحسين بنان" كه به قول ميرباقري " اسمش مراد ماست" براي من كه شب و روزم را با صداي او ميگذرانم بهانه نمي خواهد! اما نكتهاي در كارهاي او هست كه شايد گفتنش خالي از لطف نباشد.
ميدانيد كه بنان بعد از تلمذ در محضر درس مرتضيخان ني داود مدتي را هم نزد "ميرزا طاهر ضياء رسايی" روضه خوان، معروف به "ضياء الذاکرين"، درس گرفته است. او در آغاز كارش در راديو تنها آواز مي خوانده ولي بعدا به توصيه روحالله خالقي پذيرفته كه تصنيف هم بخواند. از اين استاد روحاني و روحاني ديگر به نام "ناصر سيف" درتاريخ زندگي بنان يا در تاريخ موسيقي ايران اطلاعات ديگري نديدم و خوب است كه تاريخنگاران موسيقي به اين دو روحاني مطلع از موسيقي و اساسا روحانيون صاحب ذوق و موثر در هنر نگاهي بيفكنند. ظاهرا اين دو سهم بهسزايي در رشد هنري بنان داشتند.
من نمي دانستم كه بنان فن تلفيق شعر و موسيقي و طرز اداي شعر را از اين ميرزا طاهر رسايي (ضياء الذاكرين) درس گرفته اما هميشه نوع بيان اشعار در خواندن او برايم هم آشنا و هم متفاوت با ديگر خوانندگان ميآمد. بعد از دانستن اين نكته بود كه دريافتم راز نفوذ و تاثير خوانندگي بنان در انسان غير از صداي خوش و خداداديش و اداي روشن كلمات و افاده كامل معناي شعر به مدد سكوتهاي دقيق و سنجيدهاي صورت ميگيرد كه من يقين دارم از "ضياء الذاکرين"آموخته.
بنان هنگام خواندن درست مانند روضه خوان اهل دل و باصفايي است كه وقتي مصرعي را ميخواند لحظاتي را به سكوت مي سپرد و چشم در ميان حاضران مي گرداند، تا تاثير اين شعر و كلام را در چهره مستمعان ببيند. او به خصوص هنگام درآمد آوازهايش به جاي تحريرهاي اضافه لحظاتي را درنگ مي كند تا شيره كلام در اسفنج جان شنونده جذب شود و بعد با كامل كردن بيت چنان اين اسفنج را ميفشرد كه نتيجه آن همان تزكيه و پالايش روحي است كه در بيان ارسطو "كاتارسيس" ناميده مي شود و از نظر او مقصود " تراژدي" است.
اين ويژگي در تمام آوازهاي بنان وجود دارد اما من درآمد "شور" او را در برنامه شاخه گل 5 بر روي اشعار فروغي بسطامي براي اين منظور مي پسندم. لينكش را پيدا نكردم اما صفحه آثار بنان را در ایران ترانه اينجا مي آورم و خودم هم صدباره ميشنوم!

نميدانم كجايي؟ چه ميكني؟ هنوز آن سنتور خوش صدا را داري؟ هماني كه وقتي مينواختي من صداي درخشش ستارهها را از آن ميشنيدم!
ديگر صدايي برايم نمانده كه با سنتورت همنوا شوم. از بيات اصفهان و سهگاه به شور و همايون و... .
جايت سبزت! پارسال تابستان كه منزل مشكاتيان رفتیم براي مصاحبه، دائم به ياد تو بودم و به دستان او نگاه ميكردم. عكسي به يادگار گرفتم. يادت ميآيد كه پشت جلد آلبوم "دستان" را؟ مشكاتيان با گيسوي بلند مشكي و ابروي پيوندي! هنوز بلندي موهايش را داشت اما سياهياش را نه! روزگار او را هم تلخ كرده بود. نميدانم چرا اتاق پذيراييش اينقدر كم نور بود.
گاهي اوقات فكر ميكنم ناكامي من در دنبال كردن موسيقي چنين بلايي سرم آورده كه هرازگاهي وقتي قطعهاي را ميشنوم كه از ذوق بهرهاي دارد، بياختيار ميشوم و ميخواهم همه عالم آن را گوش كنند!
حتما يادت هست كه تشويق ميكردي خوشنويسي كنم. خوش خطي در خانواده ما تقريبا ارثي بود.
برادرانم را كه به ياد داري؟ علي و مجيد مثل من خوش خط بودند. اما حميد را كه كمتر ميديدي اصلا به ما نرفته بود! ذهنش رياضي بود. هر چند الان وكيل شده و تازگيها يك سوناتاي سفيد هم خريده ! .
به توصيه تو رفتم دنبال خوشنويسي.
تو نميديدي ولي روزي ۸ تا ۱۰ ساعت مشق ميكردم! دچار وسواس شده بودم كه شيب قلم اميرخاني تند است يا كند؟! مي نوشتم و پاره ميكردم! . همين وسواس هم مانع شد كه دنبال مدرك انجمن خوشنويسان بروم. هنوز مي نويسم. اما بيشتر به خواست دوستان.
با سينما هم ميانهاي داشتي.
فصل كنكور كه شد نميدانم چرا از روزنامه نگاري، بعدش هم جامعهشناسي سر درآوردم! از كجا به كجا؟ ۱۰ - ۱۲ سال آرشيو مجله فيلمهایم ماند براي مجيد، برادر كوچكم. يادت كه هست هر كه ميديدش بلافاصله شباهتش را با من يادآوري ميكرد. الان ۲۵ سال دارد و فكر می كنم به سرنوشت من دچار شود!
همچنان روزگار ميگذرانم. گاهي اوقات به ياد صحبت آن روزها كه از مقام و موقع هر "دستگاه" مي گفتيم شعري را اول شب در شور و اول صبح در چهارگاه زمزمه ميكنم. وقتي سرخوشم ماهور وقتي شكوه دارم بياتترك و ... .
داشتم قطعهاي را با سه تار و پيانو در بيات اصفهان گوش ميكردم كه اينها ياد آمد... .
كجايي؟... .
آهسته پندم داد: به داشتههايت ايمان داشته باش!
منظورش را دقيقا نفهميدم. اما هرچه بود تلنگري بود كه ببينم داشتههايم چيستند و كجايند؟.
ذهنم را ديدم و بيشمار علامت سوال كه قلابشان در هم گير كرده!... چيزهايي را ديدم كه كم و بيش خواندهام و دانستهام ؛ از فلسفه و جامعهشناسي كه سخت خواندهام و در دوراني سختتر نقد روان را نثارشان كردهام.
اما حاشا که اینها داشتههاي من باشند .
به زندگي تقويميام نگاه كردم. ديدم بعد از۶ - ۳۵ سال زندگي چند سالي هست كه همسر دارم و فرزندي . آري اينها داشتههاي منند، اما من مالك آنها نيستم و نميتوانم باشم.
سينهام را كاويدم...!
تنوري خاموش اما گرم.
و خاكستري برجاي مانده از شعلههايي كه سالهاست فرو مردهاند و هر آن در انتظار برآمدنند.
دلي بند خورده پس از شكستنهاي بسيار، پر از رازها و يادهاي شيرين و تلخ. پر از كاميابيها و ناكاميها. وجود آدمي را همين تجربهها ميسازند و غني ميكنند.
آدميزاد خانهزاد غم است و دست پرورده رنج. دردانه هستي را اين دو تيمار ميكنند و جز ويرانهاي از او باقي نميگذارند!.
احوال او در اين پريشان عالم چيست؟ پيوندهايش گسسته و آرزوهايش بربادرفته.
ميجويد و نمييابد.
ميخواهد و نميرسد.
ميسوزد و تمام نميشود!
اينها داشته هاي "من" هستند و من بدون اينها هيچم.
من به اين داشتهها ايمان دارم!
دلم دردی که دارد با که گوید؟ گنه خود کرد تاوان از که جوید؟
دریغا نیست همدردی موافق که بر بخت بدم خوش خوش بموید
مرا گفتی که ترک ما بگفتی به ترک زندگانی کس بگوید؟
کسی کز خوان وصلت سیر نبود چرا باید که دست از تو بشوید؟
ز صد بارو دلم روی تو بیند ز صد فرسنگ بوی تو ببوید
گل وصلت فراموشم نگردد وگر خار از سر گورم بروید
غم درد دل عطار امروز چه فرمایی بگوید یا نگوید؟
ما شيعيان از معصومين ميراثي داريم كه كمتر قدر ميدانيمشان. ادعيه اي كه در واقع ثبت مغازله اولياي خاص خداست.
فرازهايي از دعاي جانسوز شعبانيه:
وَ اِنْ اَدْخَلْتَنىِ النّارَ اَعْلَمْتُ اَهْلَها اَنّى اُحِبُّكَ
و اگر به دوزخم ببرى بدوزخيان اعلام مى كنم كه من تو را دوست دارم
اِلهى اِنْ كانَ صَغُرَ فى جَنْبِ طاعَتِكَ عَمَلى فَقَدْ كَبُرَ فى جَنْبِ رَجاَّئِكَ اَمَلى
خدايا اگر عمل من در جنب اطاعت تو كوچك است ولى آرزويم در كنار اميد تو بزرگ است
اِلهى كَيْفَ اَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِكَ بِالْخَيْبَةِ مَحْروماً وَ قَدْ كانَ حُسْنُ ظَنّى بِجُودِكَ اَنْ تَقْلِبَنى بِالنَّجاةِ مَرْحُوماً
خدايا چگونه من از پيش تو محروم برگردم با اينكه چنان حسن ظنى به جود و بخششت داشتم كه مرا مورد رحمت خويش قرار داده با نجات بازم خواهى گرداند
اِلهى وَ قَدْ اَفْنَيْتُ عُمْرى فى شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْكَ وَ اَبْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التَّباعُدِ مِنْكَ
خدايا من عمرم را در حرص غفلت از تو سپرى كردم و جوانيم را در مستى دورى از تو از بين بردم و از اينرو
اِلهى فَلَمْ اَسْتَيْقِظْ اَيّامَ اغْتِرارى بِكَ وَرُكُونى اِلى سَبيلِ سَخَطِكَ
خدايا بيدار نشدم در آن روزگارى كه به كرم تو مغرور بودم و به راه خشم تو متمايل گشته بودم
اِلهى وَ اَنَا عَبْدُكَ و َابْنُ عَبْدِكَ قائِمٌ بَيْنَ يَدَيْكَ مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ اِلَيْكَ
خدايا من بنده تو و فرزند بنده توأم كه در برابرت ايستاده و به وسيله كرم تو به درگاهت توسل جويم
اِلهى اَنَا عَبْدٌ اَتَنَصَّلُ اِلَيْكَ مِمَّا كُنْتُ اُواجِهُكَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْيائى مِنْ نَظَرِكَ وَ اَطْلُبُ الْعَفْوَ مِنْكَ اِذِ الْعَفْوُ نَعْتٌ لِكَرَمِكَ
خدايا من بنده اى هستم كه مى خواهم از آلودگى آنچه بدان با تو روبرو شدم از بى حيايى خودم در پيش روى تو خود را پاك سازم و از تو گذشت مى خواهم زيرا گذشت وصف شناساى كرم تو است
اِلهى لَمْ يَكُنْ لى حَوْلٌ فَانْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِيَتِكَ
خدايا من آن نيرويى كه بتوانم بوسيله آن خود را از نافرمانيت منتقل سازم ندارم
اِلاّ فى وَقْتٍ اَيْقَظْتَنى لِمَحَبَّتِكَ وَ كَما اَرَدْتَ اَنْ اَكُونَ كُنْتُ فَشَكَرْتُكَ
مگر در آن وقت كه تو براى دوستيت بيدارم كنى و آن طور كه خواهى باشم پس تو را سپاس گويم كه مرا
بِاِدْخالى فى كَرَمِكَ وَ لِتَطْهيرِ قَلْبى مِنْ اَوْساخِ الْغَفْلَةِ عَنْكَ
در كرم خويش داخل كردى و دلم را از چركيهاى بى خبرى و غفلت از خويش پاكيزه ساختى خدايا
....
اِلهى وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَاَجابَكَ وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَكَ جَهْراً
خدايا قرارم ده از كسانى كه او را خواندى و پاسخت داد و در معرض توجه قرارش دادى و او در برابر جلال تو مدهوش گشت و از اين رو در پنهانى با او به رازگويى پرداختى ولى آشكارا برايت كار كرد
اِلهى لَمْ اُسَلِّطْ عَلى حُسْنِ ظَنّى قُنُوطَ الاْياسِ وَ لاَ انْقَطَعَ رَجاَّئى مِنْ جَميلِ كَرَمِكَ
خدايا به خوش بينى من نااميدى را مسلط مكن و اميدم را كه به كرم نيكويت دارم قطع مكن
اِلهى اِنْ كانَتِ الْخَطايا قَدْ اَسْقَطَتْنى لَدَيْكَ فَاصْفَحْ عَنّى بِحُسْنِ تَوَكُّلى عَلَيْكَ
خدايا اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته پس بدان اعتماد خوبى كه به تو دارم از من درگذر
.....
مناجات شعبانيه از مناجاتهايي است که حضرت اميرالمؤمنين و امامان و فرزندان ايشان علیهم السلام در ماه مبارک شعبان مى خواندند.
مراد از شيخ حضرت إبراهيم عليهالسّلام است، و مراد از پير مغان حضرت سيّد الشّهداء عليهالسّلام؛ و مراد از وعده، ذبح فرزند است كه حضرت إبراهيم بدان امر خداوند وعدة وفا داد، امّا حقيقت وفا را حضرت أباعبدالله الحسين عليهالسّلام در كربلا به ذبح فرزندش حضرت عليّ أكبر عليهالسّلام انجام داد.
بيت آخر غزل حافظ هم اين است:
فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند که التجا به در دولت شما آورد!
ميلاد پير مغان مبارك!