به اهميت كالبد و ريخت زندگي بر انديشه و روان آدمي باور دارم. هر چقدر اين شمايل بي ريختتر، روان و انديشه انسان پلشت تر. اما این اعتقاد هميشه سوالاتي را پیش روی خود می یابد که برخي اهميت معرفت شناسانه هم دارند.
1. فرق اين اهميت و تكيه بر واقعيات مادي و بيروني با همين اهميت در انديشه ماركس( نه ماركسيسم) كه به نرمش و چرخش آگاهي در واقعيت عيني و مادي اشاره دارد، چيست؟
2. آيا اين اعتقاد بدين معني است كه "زندگي اسلامي" يا هر سبك مفروض ديگري از زندگي يك "كل فرهنگي" است كه تغيير در هر جزئي از آن به "اصالت" آن لطمه مي زند و آن را از ماهيتش دور مي كند؟ اگر بلي چگونه بايد اين كل را از تغييرات زمانه دور داشت و اساسا آدمي را توان آن هست كه اين تغيرات را مانع شود و آنرا محاسبه پذير و قابل كنترل سازد؟
3. آيا نمونههاي قابل استناد ما از فرهنگ اسلامي در معماري عموما متعلق به منازل و ساختمانهاي اعيان و طبقات اشراف نبوده است؟. به تعبير ديگر آيا در شناخت فرهنگ و سبك زندگي اسلامي اين واقعيت را به تمامي شناختهايم يا يك بخش از واقعيت را به همه واقعيت تعميم دادهايم.
خلاصه، جان و جهان چه نسبتي با هم دارند؟ جان چو ديگر شد جهان ديگر شود؟ يا جهان چو ديگر شد جان دگر ميشود؟
این مختصرُ، کامنتی است که برای دوست نادیده جناب ملایی عزیز ارسال کرده ام اما دلم می خواست دیگران هم در این باب نظر بدهند.
