تبليغاتX
قبسات
چهارشنبه 29 آذر1385
جان و جهان
 

 به اهميت كالبد و ريخت زندگي بر انديشه و روان آدمي باور دارم. هر چقدر اين شمايل بي ريخت‌تر، روان و انديشه انسان پلشت تر. اما این اعتقاد هميشه سوالاتي را پیش روی خود می یابد که برخي اهميت معرفت شناسانه هم دارند.
1. فرق اين اهميت و تكيه بر واقعيات مادي و بيروني با همين اهميت در انديشه ماركس( نه ماركسيسم) كه به نرمش و چرخش آگاهي در واقعيت عيني و مادي اشاره دارد، چيست؟
2. آيا اين اعتقاد بدين معني است كه "زندگي اسلامي" يا هر سبك مفروض ديگري از زندگي يك "كل فرهنگي" است كه تغيير در هر جزئي از آن به "اصالت" آن لطمه مي زند و آن را از ماهيتش دور مي كند؟ اگر بلي چگونه بايد اين كل را از تغييرات زمانه دور داشت و اساسا آدمي را توان آن هست كه اين تغيرات را مانع شود و آنرا محاسبه پذير و قابل كنترل سازد؟
3. آيا نمونه‌هاي قابل استناد ما از فرهنگ اسلامي در معماري عموما متعلق به منازل و ساختمانهاي اعيان و طبقات اشراف نبوده است؟. به تعبير ديگر آيا در شناخت فرهنگ و سبك زندگي اسلامي اين واقعيت را به تمامي شناخته‌ايم يا يك بخش از واقعيت را به همه واقعيت تعميم داده‌ايم.
 خلاصه، جان و جهان چه نسبتي با هم دارند؟ جان چو ديگر شد جهان ديگر شود؟ يا جهان چو ديگر شد جان دگر مي‌شود؟
این مختصرُ، کامنتی است که برای دوست نادیده جناب ملایی عزیز ارسال کرده ام اما دلم می خواست دیگران هم در این باب نظر بدهند.

چهارشنبه 8 آذر1385
نشتري بر تاول

اول اين جمله را بخوانيد: چه موهبتی است که نمی توان احساس سوختن را به همان گرمی به کسی منتقل کرد، وگرنه جهان يکسره تاول می شد.
نمي‌گويم از كيست تا قدري به آن فكر كنيد و حدس بزنيد... .
آري سخت شاعرانه و بلكه عارفانه است. اما اگر بدانيد كه از يار نزديك "صمد بهرنگي" است كه در كتاب خاطراتش از  يك عمر مبارزه سياسي براي نجات خلق، با نام
از آن سال ها و سال های ديگر به لحني كه تا عمق جان را مي‌سوزاند، نوشته شده و باز هم بدانيد كه اين قهرمان خلق اكنون در تاكسي خود در فرودگاه برلين منتظر مسافران مي نشيند و حتي نمي تواند براي فرزندانش از آنچه كه بر او و روزگار همنسلان سوخته‌اش رفته بگويد ( چون احتمالا اين پاسخ را مي‌شنود كه مثلا: پاپا چرا به وكيلت اطلاع ندادي؟!)،‌ديگر عارفانه و شاعرانه به معناي انتزاعي و مكرري كه از فرط استعمال  هيچ حسي را برنمي انگيزند نيست. تجربه اي به تمام معنا "وجودي"  است كه تمامي وجود آدمي را متاثر مي‌كند.
واقعا با چه كلماتي مي‌توان حال حمزه فراهتی
را بازگو كرد؟
البته او در اين جمله  بسيار زيبا  باز هم  دلنگران است كه گرماي اين سوختنش آسيبي به " ديگران" و "جهان" نرساند! اما به نظر من اين جمله در عين داشتن معنايي چنين زيبا واجد اين نكته نيز هست كه گاه بايد از شعله‌اي هر چند كوچك بودن هم در جوار "خرمن خلق" پرهيز كرد. چون آتش اين خرمن جز خاكستري از وجود آدمي برجاي نمي گذارد. نشتر روزگار، تاولي را كه از آتش بر خرمن خلق برآماسيده شده باشد خيلي زود مي‌تركاند. گرمي  شعله عشق به خلق خود از جاي  ديگري است.  آن را دريابيم.